می گفتند عملیات سختی در منطقه حاج عمران شکل گرفته ، خبر های ضد و نقیض می رسید. من که از آمارو ارقام سر در نمی آوردم از رفتار مادرم می فهمیدم که نگرانی اش این بار بیش تر از بقیه موارد است. معمولا" نامه هایش به موقع می رسید اما این بار دیر کرده بود.  

دلم که برایش تنگ می شد، دور از چشم مادر حوله حمام بابا را دزدکی بر می داشتم و بو می کردم!. بوی بدنش در حوله حمام ولباسهایش باقی می ماند.

چند بار دیده بودم که مادرم لباسهایش را که خشک شده بود جمع می کرد و جلوی دماغش می گرفت. چشمهایش را می بست و با دماغش نفس های عمیق می کشید. یک روز دور از چشم مادرم حوله بابا را بو کردم! بوی بدن او را می داد . بعد از آن بود که هروقت دلم برایش تنگ می شد سر کمد می رفتم و به بهانه های مختلف لباس هایش را درون قفسه در حین جابه جا کردن با نفسهای عمیق بو می کردم.

 

                                                          عابد ساوجی