هرجا بودم   پستچی را که می دیدم به دنبالش راه می افتادم ببینم برای ما نامه آورده  یانه؟ پستچی تا مرا می دید می گفت نامه داریم یانه . با پدرم دوست بود. رسم آن وقت ها بود مبلغی به عنوان شیرینی یا مژدگانی به پستچی می دادند .  چون با پدرم دوست بود بدون اینکه منتظر دریافت شیرینی باشد نامه را به من می داد و من دوان دوان خود را به خانه میرساندم ونامه را به دست مادرم می دادم واو با عجله نامه را باز می کرد و  می خواند.

می گفتم مامان ، بابا چی نوشته ؟ بدون اینکه از حال من با خبر باشد می گفت : چیزی ننوشته، به همه سلام رسانده.

التماس می کردم یک بار با صدای بلند بخواند. نمی دانم بابا چه چیزی می نوشت که مادرم دوست نداشت برای من بخواند. در تمام عمرم هیچ وقت به اندازه آن روزها آرزو نکرده بودم سواد داشته باشم.      

                           عابد ساوجی