هربار که آرم عملیات از رادیو پخش می شد دلم می لرزید!.

شاید تلقین های مادرم در من اثر کرده بود . چون وقتی با همسایه ها صحبت می کرد می شنیدم که می گوید: تا آرم عملیات می شنوم قلبم شروع به لرزیدن می کند ومی خواهد بند دلم پاره شود!.

این وضع ادامه داشت تا آبها از آسیاب بیفتد یا از او خبری بشود. همیشه نگران بودیم نکند اتفاقی برای پدر افتاده باشد. در این گونه مواقع مادرم کم حوصله می شد .  من و حتی برادر کوچکم یاد گرفته بودیم که نباید سر و صدا راه بیندازیم تا اوضاع به شکل اول برگردد.

 

                                                                         عابد ساوجی