غـــــــــــــــــــــرور
ایام عید بود و بیشتر همسایه ها در مسافرت بودند. قرار شده بود مردانی که سفر نرفته اند به نوبت در خیابان کشیک بکشند تا دزد به خانه کسی نزند . در همان روزهای اول سال چند خانه را خالی کرده بودند،ترس به جان همه افتاده بود. آن شب نوبت کشیک پدرم بود . هنوز هوا سرد بود چند بار سرک کشیدم دیدم با سینه ای جلو آمده سرتاسر کوچه را طی می کند بدون آنکه کز کرده باشد!. افراد دیگری که کشیک می دادند درون پیت حلبی آتش روشن می کردند تا گرم شوند. علتش را که از مادرم پرسیدم لبخند غرور آمیزی زد و گفت: خب پدر تو، هم نظامی است وهم رزمنده. آنها به این گونه سختی ها عادت دارند. آن روز چیز زیادی دست گیرم نشد اما نسبت به پدرم حس عجیبی درمن پیدا شد که قبل از آن وجود نداشت.
عابد ساوجی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 16:44 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت