اجناس داخل جعبه را که کنار زد چشم اش به دفترچه ای که جلد قرمز داشت افتاد!. آنرا بر داشت ورق زد . با خود کار سبز در صفحه اول نوشته بود :

 دوست خوب و عزیزم ... ، لطفا" شعر های مرا با حوصله بخوان ونظر خودت را درپایان هر صفحه بنویس . قصد دارم به صورت کتاب چاپشان کنم ، قبل از چاپ باز بینی بشود بد نیست. نظرات شما برایم مهم است. فقط لطف کن صدمه نبیند کپی از رویش تهیه نکرده ام.

                             قربانت -   باقری

آه از نهادش بر آمد!. باقری اصرار داشت که دفتر را پس نگرفته است  واو اصرار می کرد که پس گرفته.  بارها خانه را زیرو  و رو کردند اما اثری از دفترچه پیدا نشد . یقین پیدا کرد توسط خود باقری گم شده است . وحالا دفتر از داخل صندوق در آمده بود.

باقری شاعر  درجه یکی نبود اما چیزهایی می نوشت و در مجالس ادبی شرکت می کرد. سن وسالی از او گذشته بود  اعضای انجمن احترامش را داشتند. شعرهایش ایراد داشتند ولی با نقد و بر رسی هایی که می شد کم کم داشتند شکل وشمایلی پیدا می کردند. از کلیه نوشته هایش که زیاد هم بود می شد یک دفتر شعر خوب جدا کرد و به دست چاپ سپرد. وقتی دفترش گم شد از حال و حوصله افتاد و دیگر نتوانست در جلسات ادبی شرکت کند . مشکلات هم دست به دست هم دادند تا افسرده اش بکنند.  سه ماه بعد بود که  زنگ زدند برای تشیع جنازه دوستت باقری بیا...

                                                                 عابد ساوجی