قندیل ها، از ناودان ها آویزان بودند. سرما تا می توانست نیش بر استخوانها می زد. پدر خانه نبود. دختر خرد سال را مجبور کرد به پشت بام برود وبرفها را پارو کند. هرچه پارو می کرد بازهم برف پشت بام را سفید پوش می کرد.

هر چه التماس کرد سودی نبخشید. شب از نیمه گذشته بود طویله یادش آمد...

             نویسنده : اکرم زنگنه