از سنگری نیمه روشن برایت می نویسم. به وسیله فانوسی که فتیله آنرا پایین کشیده ام تا نور به بیرون از سنگر نفوذ نکند، پتوهای سیاهی از داخل به در و پنجره ها کشیده ام. سایه هایی روی دیوارمی افتد که ترسناک می شود. تنها هستم. این که می گویند از سایه خودش می ترسید همین جا اتفاق می افتد، از سایه خودم که روی دیوارمی افتد وتصاویرعجیبی را رقم می زند می ترسم!.

وسایلم را درون جعبۀ خالی مهمات گذاشته ام . از در جعبه به عنوان میز تحریر استفاده می کنم.  نور فانوس گرچه کم است اما ارزش چلچراغ را برایم دارد چون تصویر تو را که در میدان آزادی با هم انداخته ایم  را در نور آن تماشا می کنم.

روزهای سخت بی تو بودن را در اینجا با نوشتن و مطالعه سر می کنم. مگر چقدر می شود نوشت و خواند؟ از وقتی  که از خانه بر گشته ام کتابهای زیادی را خوانده ام: دکتر ژیواگو، سینوهه، دزیره، برباد رفته و در حال مطالعه جراح دیوانه هستم!.

 جراح دیوانه زندگی زائر بروخ جراح زبردست آلمانی است که آلزایمر گرفته است. به جای آپاندیس - قلب بیمار را ازسینه اش بیرون می کشد وداخل سطل زباله می اندازد!.

 وقتی رمان زن سی ساله را می خواندم فشار روانی زیادی را متحمل می شدم. این کتاب داستان زندگی چند نسل از یک خانواده اشرافی را حکایت می کند که یکی پس از دیگری به دنیا می آیند زندگی می کنند و میمیرند.        1

به خاطر شرایط روحی خاصی که داشتم، این رمان اثر عجیبی روی من گذاشت، از ادامه مطالعه عاجز شده بودم . نیمه های کتاب تصمیم گرفتم رهایش کنم، اما در نقشها چنان گره خورده بودم که دوست داشتم به پایان برسم وببینم سرنوشتم چه می شود؟!.

کتاب را می بستم واز سنگر بیرون می رفتم ،  ساعتی قدم می زدم ودوباره بر می گشتم و ادامه می دادم!. بالاخره تمام شد. شاید بپرسی چرا این همه وقت در سنگر نشسته ام؟

اینجا زمستانی سرد وطولانی دارد. اگر کولاک وبوران نباشد، باران یکریزمی بارد. گل و لای تا ساق پا بالا می آید. بدون چکمۀ پلاستیکی تردد امکان ندارد...