افسانه لیلی و مجنون از منظری دیگر 2
افسانه لیلی و مجنون از منظری دیگر2
مادر لیلی ، ماجرای عشق دخترش به مجنون را شنید و نصیحت ها کرد . کار از نصیحت گذشته بود و داستان عشق و دلدادگی آنها دهان به دهان ، کوه به کوه، رود به رود می گشت و جهان را پر می کرد.
مادر ناچار شد ماجرای عشق دخترش به قیس را به همسرش بگوید تا آب از سرشان نگذشته بود. پدر دیوار قلعه را بلندتر کرد و خانه را زندان کرد و در مکتبخانه به روی لیلی بست.
مجنون مانند مرغ عشقی که جفتش گرفتار صیاد شده باشد از عشق لیلی می گفت و گرد مکتبخانه ای که شبیه زندان شده بود می گشت.
کوچه ها برایش تنگ شده بود و کودکان سنگ بر او می زدند و مجنون خطابش می کردند.
لذت دیوا نگی در سنگ طفلان خوردن است
حیف از آن ایام مجنون را که در هامون گذشت
هر روز با پای برهنه به اطراف کوه نجد می رفت وشبانه با پای خونین به خانه بر می گشت. پدر و مادرش در اندوه تنها پسرشان خون به دل شده بودند.
از رفت و آمدهای روز و شب خسته شد تصمیم گرفت شب را در صحرا بماند. پدر برای دیدار مجنون به صحرا رفت دید جلوی غاری نشسته واز عشق لیلی سر بر سنگ می کوبد. حیوانات وحشی برای همدری با مجنون ناله و شیون می کردند و اشک می ریختند. حال پدر خراب شد و نتوانست جلوتر برود بر زمین نشست. مدتی به آن حال بود تا حالش بهتر شد جلورفت گفت: این چه حال و روزی ست که برای خودت درست کرده ای؟
مجنون توان ایستادن نداشت. به زحمت خود را به پای پدر رساند و آنرا بوسید. پدر از رنجها و گریه های مادرش گفت و نصیحت ها کرد.
گفت دست خودم نیست روح من است که مرا به سوی لیلی می کشاند. گیرم که به طرف او نروم قضا و قدر را چه کنم؟ سر نوشت مرا چنین رقم زده اند آن دست من نیست.
شبی مجنون به لیلی گفت ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد.
دل کندن و رها کردن فرزند در آن حال رسم مروت نبود گفت: به خانه برگرد سرو وضع خود را درست کن قول می دهم به خواستگاری لیلی بروم. وقتی این را شنید امید وار شد و نیرویی گرفت واز جا برخاست وبا پدر همراه شد.
پدر فرصت را غنیمت شمرد و مجنون را نزد پیر صومعه برد تا دعا و نصیحت اش کند. پیر گفت: چاره ندارد او رابه عشق خود واگذار.
فارغ از حال جگر سوختۀ عشق مباش
کــه به آتش کـــــدۀ سینه شررها دارد.
او را نزد عابدی مستجاب الدّعوه برد. عابد گفت: روا نیست که من او را دعا کنم که دست از عشق خود بردارد. عابد به پای مجنون افتاد و عشق او را ستود وگفت: کاش منهم چون او بودم!.
چاره را در ان دیدند قیس را به زیارت کعبه ببرند شاید عشق لیلی از سرش بیرون رود. به محل لیلی که رسیدند خود را به خاک انداخت و گفت: کعبۀ من اینجاست مرا کجا می برید...؟
هزار سال می گذرد از حکایت مجنون
هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند!.
عباس عابد ساوجی
باید به پایت