مُخ خوری...
مُخ خوری...
سه بچه قد ونیم قد وسط چمنها بازی می کردند. هوای گرم تابستان بچه ها را گاه وبیگاه به سوی کلمن آب قرمز رنگی که پر از یخ بود می کشاند. پدر بزرگ از آب سرد می ریخت داخل لیوان، می داد به دستشان. مثل گنجشک به لیوان نوک می زدند و دویدند.
از حوصله بیش از حدی که به خرج می داد تحسین اش کردم. آب را بهانه کردم وسر صحبت را باز کردم. لیوانی به دستم داد و گفت : نوش جان...
ــ بابا جون ، کلاه طاها افتاد توی حوض ...
ـــ ببخشید، الان بر می گردم...
ــ اینها بچه های خودتون هستند؟
ــ نوه های من هستند.
ــ بله، مقصودم نوه ها بودند. در ادامه می پرسم، با روزگار چه می کنید؟
غافلگیر شده بود، لبخند تلخی می زند و نگاهم می کند.
ــ بابا جون، ببین حدیث توپم و نمی دِه.
ــ حدیث ، عزیزم صدای آوا را در نیار. اگه گذاشتند دو کلمه حرف بزنیم. ببخشید...
ــ بابا جون، پس کی می ریم خونه؟ خسته شدیم دیگه.
ــ کمی بازی کنید رفتیم.
ــ اجازه بدید راحت باشند. بله می فرمودید.
ــ والله چی بگم؟ از کجا بگم...؟
ــ از خودتون، از شغلتون، از روزگار و زندگی...
ــ راستش افسر بازنشسته هستم . چند سال افتخار حضور در جبهه را در کارنامه ام دارم . به سنی رسیده ام که توان کار ندارم وگرنه زمانی نیست که بشود با مستمری ماهانه زندگی کرد!. تا یکی دو سال پیش وضع بهتر بود . خانم با مدیریت خودش در مخارج، محتاج کسی نبودیم، با گرانی های اخیر، رشته کار از دست او هم در رفته نمی تواند دخل وخرج را هماهنگ بکند. نوه ها هم خواسته های خودشان را دارند ، از جیب پدر بزرگ خبر ندارند. شاید پدر و مادرشان بتوانند با توپ وتشر سرو ته قضیه را هم بیاورند، ولی از ما بر نمی آید در این سن وسال بخواهیم سر بچه ها شیره بمالیم!.
ــ بستنی چی شد بابا جون؟ مُردیم از گشنگی.
ـ حدیث گوش کن! آقاهه داره مخ بابا جونو می خوره!.
ــ حرف مفت نزن، بابا جون داره مخه آقاهه را می خوره!.
ــ بریم از خودشون بپرسیم...؟
ببخشید، بچه اند متوجه نیستند چی میگند...!.
باید به پایت