خدا می خندید
|
چه خبر بود! بازار شلوغ مشتری ها به قطار هرچه می خواستی شیر شیرینی وعسل بود اما، چه گران! حسنک پول نداشت دل شکسته شده بود خدا را پرسید؟ گفتند: اینو باش چه بَبَو؟ باید بدوی پیرهن را بدری کفشها پاره کنی سجده کنی پیشانی تو پینه کند پاک شوی
|
دو فرشته به حسابت برسند قبر فشارت ندهد مور و مار... حسنک داد کشید: بس کنید من که با نام خدا خرسندم دست خالی پایِ تاول زده گوشه ای دنج نشست قطره ای اشک به اندازۀ یک پر گل خدا را می دید که به او می خندد و اشاره که بیا حسنک، زود بیا ما به تو مشتاقتریم
|
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ ساعت 3:13 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت