باز کن پنجره را

شاید 

 برسد مهمانی

در سفره اگر چیزی هست؟

درو همسایه

 به شام دعوت کن

باز کن پنجره را

تا بتابد خورشید

به گلدان گل شب بویی

که رفیقِ شب و تنهایی ماست

به گل یاس سلامی بدهیم

روزگاری پشت این پنجره ها

چه تماشایی داشت؟

باز کن پنجره را

دم آخر نفسی تازه کنیم.

دلت از خنده ها لبریز

دل من لونــــۀ درده

خونه از روشنی دوره

دل من سنگ صبوره

شاید از دیدن فـــردا

تــوی آینه تک وتنها

که دارم جون میکنم برای تو

توخوشی ازدیـدن من  

اما من بیزارم از تـــو

تو روزایِ سـرد وتلخی

کــه دلم زخمی حرفا

کوله بار غم رو دوشم

به توکـــه پناه آوردم

اما دستای تو سرد بود

جای درمون کولۀ غم

رویِ دوش من گذاشتی

منو با غم  جا گذاشتی

دیگه دستام پینه بسته

موهای نرم و قشنگت

 مثل نیشتر مثل زهره

دیگه اون آینه رو بشکن

منو  اون تو  نمی بینی

دیگه حتی واسه یکدم

نمی خوامت 

 

 

چند دفعه گفتم که نرو

اشک نریزغصه نخور

شب داره پایون میگیره

مرغ سحر جون میگیره

گفتی میخوام پر بکشم

به هرخونه  سر بکشم

گفته بودم رنگ میشی

بعضی جاها سنگ میشی

دیدی چه زود گول میخوری؟

جای دونه خون می خوری

بسه دیگه پریدن

با پای لنگ دویدن

جای تو توی خونه

هنوز خالی میمونه

ای دلک دیونه

بر گرد بیا به لونه

 

 

آشفته بـود چـرخ فلک

آهسته میگفت با ملک

این روزگار پـــــر کلک

یکسان نمی ماند به شک

خواهم که این چرخ فلک

ویـــــرانه اش سازد ملک

یا به شود  یا بشکند

 یا بشکند یا به شود