بر علیه یک گروه مافیایی دست به افشاگری زده بود. باران سیل آسا می بارید. خبر دادند چاپخانه اش آتش گرفته! به مرکز آتش نشانی اطلاع داد و با عجله حرکت کرد . باند مافیایی، مامورین آتش نشانی را خریده بودند!. وقتی آمدند که چاپخانه به تلی از خاکستر تبدیل شده بود. وقتی به خانه برگشت زبانه های آتش خانه را در بر گرفته بود! همسرش که پا به ماه بود در میان آتش گیر کرده بود. به کمک همسایه ها او را نجات دادند. درد زود رس زایمان  رسیده بود. راهی بیمارستان شدند. حادثه های پشت سر هم کلافه اش کرده بود متوجه نبود باک بنزین خالی شده است.

دیر وقت بود باران سیل آسا می بارید. گاهی اتومبیلی عبور می کرد ولی نگاه نمی داشت. دنبال آنها می دوید والتماس می کرد. همسرش روی زمین خیس نشسته بود. قدرت اینکه زن را از زمین بلند کند و داخل اتومبیل ببرد را نداشت، چند بار دستهایش را رو به آسمان گرفت وفریاد زد. معلوم نبود به خدا التماس می کرد یا دشنام می داد!. بعداز آن بود که آرام شد وسر همسرش را روی زانو گذاشت فقط نگاهش کرد . تسلیم حوادث شده بود، گریه نمی کرد. دست بر موهای زن کشید. پلک های زن بسته بود و کاسه چشمش پر از آب باران شده بود...