در قبیله رسم بود دستمالی به بازوی کسی که دوستش داشتند می بستند. سالهای متمادی این رسم منسوخ شده بود. روزیکه جای دندانهای پلنگ را روی بازوی او دید و خونی که از جای آنها جاری بود! گفت:

ــ میخواهم امروز رسم منسوخ شدۀ قبیله را احیا کنم...