دلم می خواهد مثل همیشه بنویسم. گمنام باشم تا بتوانم حرفهای دلم را آنطور که دوست دارم و دوستت دارم بنویسم.


به قول منزوی:
شوکتی بود در این شیوۀ شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش بــــــــــرد

هرچه و هر چیزی که باعث شده باشد دیگر دل به نوشتن نمی دهم ویا اگر می نویسم نه به دل خودم می چسبد، نه برای کسی که به دلش بچسبد!.
کلماتی چون گویهای بخت آزمایی در گردونه می ریزم و می چرخانم هر چه بیرون آمد آنرا روی صفحه می چینم!.
چنین جملاتی کدام دل را بی قرار خواهد کرد؟
 تا وقتی ندیده بودمت دلم قرص بود که از تو سر ترم اما روزی که با روسری قرمز جولان می دادی و دلربایی می کردی فاتحه خودم را خواندم! و گورستانی ساختم برای عشق خودم...
دیگر فهمیده بودم که لایق تو نیستم وبهترین کار سوختن بود در درون خودم و حالا مدتهاست دارم می سوزم.
حتی آدرس وبلاگت را پاک کردم تا کمتر به تو فکر کنم، اما می بینی که، یاد تو همیشه بامن است. اصلا اگر فراموشت کرده باشم باید تعجب کنی...
این شعر  و همۀ نوشته هایم را برای تو می نوشتم! وقتی تو در میان نباشی چه می توانم بنویسم؟
فردا که رصد کنند
یک ستاره
در آسمان نخواهند یافت
امشب
همه را
برای تو خواهم چید.
پاییزت مبارک بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد