کم کم خاطرات دوران جنگ داشت از یادم می رفت که همسرم یک ورق بزرگ اعلامیه آورد داد به من و گفت: بیا این بهترین فرصت است تا خاطراتت را بنویسی . هیچ وقت خاطره نویسی نکرده بودم.

اول جدی نگرفتم اما وقتی اصرار او را دیدم انگار نیرویی داشت مرا به آن دوران می کشاند.

یکبار دیگر خاطراتم جان گرفتند، مثل فیلمی که یک بار سالهای پیش آنرا دیده باشی و بعد از سال ها با دیدن یک صحنه از آن بقیه فیلم را به یاد بیاوری.

نامه های همسرم را که از منطقه برایم نوشته بود همه را نگاه داشته ام حدود سیصد نامه می شود. همسرم می گفت اینها را بیرون بریز، ولی من زیر بار نمی رفتم تا اینکه یک روز آمد و گفت: نامه هایت را مدتی به من قرض بده.

چند بار اصرار کرده بود که آنها را بیرون بریزم . دیدم بهترین فرصت است تا تلافی کنم. گفتم مال خودم هستند و نمی دهم . به قدری التماس کرد تا در مقابل دریافت رسید کتبی، برای مدتی در اختیارش گذاشتم  کلی هم منت روی سرش!.

همسرم آنها را در کلاسور به ترتیب تاریخ چید . بسیاری وقتها می دیدم که آنها را می خواند و یاد داشت بر می دارد . حالا دیگر  او نویسنده است و از کوچکترین موضوعات سوژه بر می دارد و داستانی می نویسد. بنا براین، این نامه ها باید خیلی به کارش بیاید که آنطور التماس می کرد تا مدتی قرضشان بگیرد.

حالا که خوب فکر می کنم می بینم فقط او نبود که در جبهه بود ما هم همراه او در جبهه بوده ایم . سال 1359بود و تازه یکسال از ازدواج مان می گذشت ویک دختر سه ماهه داشتیم به نام سمیه.

همسرم کارش را دوست داشت و همیشه شیفت شب را انتخاب می کرد. بارها اعتراض کردم چرا شیفت شب را انتخاب می کند می گفت: از شب کاری لذت می برم. یک شب چند ساعتی نگذشته بود که به خانه برگشت . همه را از خواب بیدار کرد. آن وقت ها در خانه پدری همسرم می نشستیم آنها را هم بیدار کرد و مقداری پول از پدرش گرفت . نصف کرد وبقیه اش را داد به من و گفت عازم جبهه هستم ! گفت به کسی چیزی نگویید . همه تعجب کرده بودیم مگر جنگ هست ؟ گفت فعلا" به ما ماموریت محرمانه داده اند برویم غرب کشور، بعدا" برایتان نامه می نویسم.

ده روز از رفتن او گذشته بود که جنگ به صورت رسمی شروع شد. بعد از بیست وچهار روز از سر پل ذهاب برگشت . در مدتی که رفته بود خون به دل شدم تا برگردد چون تلفن هم نداشتیم وخبری از او نداشتم. یکی دو بار  به خانه برادرش زنگ زده پیغام داده بود که سالم است.

طی شش ماه دوبار ماموریت به جنوب کشور اعزام شد. مدت کمی گذشته بود که در نوروز سال 1361کلا" به بیمارستان لشگر 64 ارومیه منتقل شد. یک ماه در آنجا خدمت می کرد که به ارومیه اسباب کشی کردیم. یک هفته در آنجا بودیم که دوباره به پادگان پسوه در کردستان منتقلش کردند.

می گفتند آنجا دیگر جای زندگی نیست. خانه های سازمانی هم خالی شده اند. مجبور شدیم دوباره به تهران نقل مکان کنیم واو خودش به تنهایی ماندگار شد.

هر ماه ده روز مرخصی می آمد. آنهم مثل ریز علی مرد فدا کار وقتش صرف پرستاری از خانواده من وخودش و اطرافیان می شد . هر گاه یکی از اقوام نزدیک بیمار بودند انتظار داشتند به همه آنها برسد او هم از خدا خواسته ! چون از این کار غرق لذت می شد. انگار ما سهمی از زندگی نداشتیم.

سال ها می گذشتند و ما تحمل می کردیم تا این که فرزند دوم به دنیا آمد . دکتر قبلا روز تولد بچه را مشخص کرده بود. با اینکه نوبت مرخصی اش نبود ولی خود را به موقع رساند و خودش مرا به بیمارستان برد.

پسرمان شلوغ بود و دوست داشتنی، چهار ساله  شده بود. در مقطعی بعد از یک عملیات سخت گردان را برای استراحت به خود پادگان پسوه آورده بودند. همکار همسرم به نام آقای نظامعلی مهدوی مرخصی آمده بود گفت:(همسرتان گفته میثم را با خودم ببرم منطقه!.) فکر کردیم شوخی می کند اما با جدیت گفت ماموریت دارم میثم را ببرم.

مشکل مان  بیشتر شد حالا باید غصه کودکمان را هم می خوردیم. بعدا" همسرم در نامه ای نوشته بود: در عملیات حاج عمران شکست خورده بودیم روحیه هایمان خراب بود اما از روزی که میثم آمده دیگر همه چیز را فراموش کرده ایم . همه دوستش دارند و با شیرین زبانی هایش دل همه را به دست آورده . فرمانده گردان سرگرد نادریزاده یک توپ فوتبال واقعی برایش خریده و بقیه هم هر کسی که شهر می رود یک چیزی برایش می آورد. خلاصه میثم است و یک گردان و شیرین زبانی های او.

حالا فکر می کنم چطور آن روزهای سخت در حال فراموش شدن هستند!. بعد از چند سال که همسرم در جبهه بود، در مرکز شهر با برادر همسرم خانه ای شریکی ساختیم . ما طبقه پایین و آنها طبقۀ بالا. یک زنگ از خانه خودشان به خانه ما کشیده بود تا در صورت نیاز ویا احساس خطر، با زدن زنگ خبرشان کنم. خدا رحمتش کند جوان بود که از دنیا رفت . خیلی کمک حال ما بود . یک شب با احساس خفگی بیدار شدم! دیدم تا نصف اطاق را دود گرفته است. سیمهای همان زنگ اتصال کرده آتش گرفته بود. اگر چند لحظه دیر تر بیدار می شدم با دو بچه ام خفه شده بودیم .

یک بار هم برادر بزرگ همسرم دخترمان را جلوی موتور نشاند و برد خانه شان . فردا همسرم به محل کار او زنگ زده بود که خواب دیدم سمیه را در یخچال گذاشته اند! مگر اتفاقی برای سمیه افتاده؟ جواب داده بود نه همه سالم هستند. شب که برادرهمسرمدخترم را آورد تعریف کرد که سمیه روی موتور یخ زده بود نزدیک بود از سرما بمیرد!. شب بردیم  درمانگاه حالش کمی بهتر شد.

اسم همسرم و برادرش تشابه داشت در خیلی موارد باعث اشتباه می شد. پستچی های محلمان از اول با همسرم دوست بودند چون نامه های زیادی برایمان می آوردند. وقتی عابس آقا در اثر تومور مغزی در بیمارستان فوت کرد، همسرم به عنوان همراه پیشش بود. وقتی فوت کرد پستچی خبر نداشت وقتی اعلامیه را جلوی در دیده بود بخاطر دوستی که با همسرم داشت به گمان اینکه عباس فوت کرده حالش خراب شده بود گریه می کرد و می گفت : من از او برایتان نامه آورده ام . مدتی طول کشید تا متوجه اش کردند که برادر دوستش فوت کرده است.

من هم مثل همه خانواده رزمندگان دوران سختی را سپری کردیم . دوری از همسر ، بزرگ کردن بچه ها ، رسیدگی به  درس ومشق آنها وهمه عوامل دیگر زودتر از معمول پیرمان کرد.

یک بار عملیات شده بود و همسرم شصت روز نیامده بود . شب ساعت سه نیمه شب بود که در را زدند . با یکی از دوستانش به نام میری بچه زابل باهم بودند. موهای همسرم بلند وریشش چهره اش را پوشانده بود . میثم پدرش را نمی شناخت وهی می گفت عمو! هرچه اصرار می کردیم پدرت است باور نمی کرد و بازهم می گفت عمو . این موضوع هم تا صبح باعث شوخی و خنده ما بخصوص آقای میری شده بود .

نوشتن این چند صفحه خاطره باعث شد که بعد از این جدی تر به این مسئله فکر کنم و خاطراتم را سرو سامانی بدهم. واقعیت این است که اول دوست نداشتم به آن روزها فکر کنم، چون ناراحتی های زیادی را یادم می آورد ولی الان حس می کنم علاقمند شده ام تا بقیه را مفصل تر بنویسم . با توکل به خدا، اگر عمری بود می نویسم.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}