نخل ها هرگز نمی خندند
در سایه درختی ، منتظرآمدن اتوبوس بودیم کلمه کاروان چند بار بگوشم خورد!خاطره قطاری شتررا در ذهن زنده می کرد که صدای زنگوله هایشان از راهی دور شنیده میشود. تصویر بیابان وخورشید در حال غروب را ، این صحنه همیشه مرا به یاد زیارت می اندازد، اما این بار یک دستگاه اتوبوس سیر و سفر بود که با دو ساعت تأخیر از راه رسید تا کاروان زیارتی مارا تا مرز مهران همراهی کند. چند بار نام مهران تکرار می شود. هر بار چند لحظه گیج می شوم تا عادت کنم که این بار مقصد مهران است تا از مرز عبور کنیم نه اینکه برای نبرد با کشور همسایه صف ارایی کنیم.
ساربان، یا همان مسئول کاروان فعال بود . اگر غیر از این بود چگونه می توانست عده ای پیر و ناتوان وکودک را بسر مقصد منزل برساند. شوق سفر خواب شبانه را از چشمان مان ربوده بود. عده ای چشمها را بستند تا سختی سفر را حس نکنند. جاده برایم غریبه نبود: رباط کریم، زرند ، ساوه ،همدان،کرمانشاه ،مهران و این بار گمرک مهران برای عبور از مرز....
مهران در فرهنگ شهر های ما ، معني خاصی پیدا کرده ست! آثار بمبارانها وگلوله های زمان جنگ در قسمت ورودی شهر هنوز حفظ شده بود.این شهر در زمان جنگ بخاطر مرزی بودن تاوان سنگینی پرداخت کرده است اما اکنون زندگی در آن جریان دارد. همچون رودخانه ای که به اجبار چند صباحی مسیر آن عوض شده باشد ودوباره به مسیر اصلی برگشته وباید تجربیات زیادی برای روزهای صلح کسب کند. ساک هایمان را بسته وکیف پولهایمان را بر داشته ایم تا در کشوری خرج کنیم که سالها بمب وموشک بر سرمان ریخته بود!.یکی از همسفران تعریف میکرد: در زمانهای گذشته با چند نفر آمریکایی در ایران همکار بودم .چند بار با هم بیرون رفتیم وطبق عادت ایرانیها که مهمان نوازند ، پول مواد مصرفی را حساب می کردم. بالاخره یکروز دل را به دریا زدم و به یکی از آنها که صمیمی تر بودیم گفتم ، شما ها حتی یکبار نشد خرج کردمان را حساب کنید. این من هستم که خرج میکنم شما ها عادت ندارید خرج بکنید؟
با تعجب نگاهم کردو گفت: تو انتظار داری ما پول و ارز کشور خود را صرف چای وخوراکی های کشور شما بکنیم؟ هرگز پول و پشتوانه ارزی مملکت خود را برای این جور چیزها خالی نمی کنیم!....
ما ایرانی ها به تهیه سوغات بشدت به پای بند هستیم و این کار لذت سفر را از ما می گیرد. خوب می شد حداقل سوغات را از کشور خودمان تهیه می کردیم تا این همه ارز را از کشورخودمان خارج نمی کردیم. یک شب توقف اجباری در مهران باعث شد تا خوب آن شهر را بگردیم. هنوز مینها وگلوله های عمل نکرده در قسمتی از شهر باقی مانده بود که مهندسی ارتش وسپاه مشغول خنثی کردن آنها بودند. اگر طبق فرمایشات رسول اکرم: اگر ما جزء برگزیدگان خدا باشیم آرزو می کنیم سختی ها بر ما زیاد تر گردد تا لذت قُرب را بیشتر بچشیم. هوای دم کرده 45درجه کویر هر پهلوانی را از پا می اندازد چه رسد به عده ای که وقتی به پا می خیزند دست را ستون پا قرار می دهند!. بد اخلاقی مأمورین عراقی ناله همه را در آورده بود. چاره ای نبود باید تحمل می کردیم. کاروان خصوصی بود واز طرف هیچ نهاد وارگانی حمایت نمی شد ، تنها توکلمان به خدا بود و چشم به مروت رئیس کاروان و خوش رفتاری مأمورین عراقی . ..
پس از ساعتها معطلی در مرز وارد خاک عراق شدیم ، خستگی مفرط خواب را مهمان چشم می کرد اما ایست بازرسی های متعدد امان همه را بریده بود. شاید جایگاه این بازرسی ها روزگاری پایگاه آتشبار توپخانه ای بوده که در حال ویران کردن مهران بوده است !؟. تا چشم کار می کرد بیابان بود. بدون هیچ آبادانی ویا باغ و باغچه ای ، کویربود و هوای دم کرده که اولین اشجار از دور نمایان شد. گفتند نخلستان است .
پائولوکوئیلو نویسنده برزیلی می گوید:) خداوند ، نخل را آفرید تا لبخند را بر لب مسافران کویر بنشاند. به راستی چنین بود، لبخند بر لب هایمان شکوفه کرد. مسیری که باید در عرض چهار ساعت طی می کردیم در اثر بازرسی های بی شمار مأموران عراقی، ده ساعت به درازا کشید. خسته وفرسوده پای در هتل گذاشتیم ؛ شام آماده بود اما ساعت5 بامدادخواب بیشترمی چسبید . با روشن شدن هوا ، شیفتگانی که پس از سالها انتظار، به دیدارنایل آمده بودند فرصت راغنیمت شمرده سر بر آستانش مولای خود می سائیدند تا مرهمی باشد برآلام و دردهای شان. اینجا دیگر زبان از چشمها مدد می جست تا راز دل بیان کند . اشک جاری بود و سینه تنگ می آمد:
ناله را هر چند خواهم کــه پنهان در کشــم
سینه می گوید که من تنگ آمدم فریــاد کن.
مرقد مطهر امام حسین (ع) و علی اصغرو مرقد حبیب بن مظاهر چند متر بالا تر ، گویی هنوز هم اوست که علمدار وآجودان مخصوص سپه سالار کربلا، سیّدوالشّهداست. مگر می شود به خدمت امام رفت وبه پا بوس سقای کربلا وپدر بزرگوارشان امیر مؤمنان نرفت ؟ شوره زار سینۀ تشیع، باعشق اهل بیت سیراب می شود و با زیارت قبور این بزرگواران به آرامش می رسد.
نخلهای تنومندی که شاهد فاجعۀ صحرای کربلا بوده اند ، قد بر افراشته اند و به مسافران خوش آمد می گویند. اما، نخلها غمی در دل دارندکه گویی، هرگز نمی خندند !؟.
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA
باید به پایت