v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}
Normal 0 false false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
کلیه مطالب پشتیبانی وبلاگ ساوجی آبان ماه 1392
 
عنوان وبلاگ:
یادت بخیر بادگل همیشه بهارم(دلنوشته شعر)
آدرس وبلاگ:
http://savagi.blogfa.com
توضیحات:
نام نویسنده:
عباس عابــــــد ساوجی
تاریخ تهیه نسخه پشتیبان:
پنجشنبه سی ام آبان 1392 ساعت 14:1
طبع شاعرانه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ساعت 21:35 شماره پست: 28
برای تو که طبع شاعرانه ای داری چه فرقی می کند بهار باشد یا پاییز؟
تو منتظر بهانه ای هستی تا کلمات را به رقص واداری...
انتظار
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ساعت 21:32 شماره پست: 27
مسافری می رود.
مسافری می اید.
کشاورزی چشم بر اسمان دارد و شبها گوشهایش به  ناودان است شاید شُر شُر باران را بشنود و صبح مترسک را در آغوش بگیرد و تبریک بگوید بارش باران را.
انتظار  درهر حال شیرین است.
ایستگاه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ساعت 18:12 شماره پست: 29
ایستگاه همان است که بود اما برای آنها که می آیند آخرین ایستگاه ، وبرای آنها که می روند اولین ایستگاه است.
اما چه تفاوت عظیمی هست میان احساس آنها که  می آیند و آنها که می روند...
 
نقد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392 ساعت 21:12 شماره پست: 26
- نقدم نکنید
نقد که می شوم
شعرهایم
اندازۀ دلم   نمی شود!.
قصۀ هجران
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392 ساعت 21:8 شماره پست: 25
این زمزمه ها را به کسی سخت توان گفت
صحرای جنون بستر خون کی توان خفت؟
هرکس کـه شنید قصۀ هجران حسین گفت
خـون شــد دل زینب رقیه نگــــــران شـــد
مجنون که شوی خیز به هامون سفر کــن
در خون شدن کـــودک دردانه  نظر کــــن
ازپـرده برون آی شبی خواب حـــذر کـــن
در پرده چه دانند چنین بــــود چنان شد؟
آن شب سر سالار بــــــه سر دارکشیدنـــد
از جور فلک خون بــــــه دل یارکشیدنـــد
آنانکـــه شنیدند و نرفتند خجالت نکشیدند
کم کن قصۀ هجران راوی، جهانی نگران شد
پرنیان
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ساعت 8:50 شماره پست: 24
 دل         
دندان
دار و ندار ما شکست
خاطری آزرده نشد
شیشه ای ازبانک  شکست...!.
 
ماه   به  ماه
آرام   آرام
نبودنت
عادت می شود.
 
نقدم نکنید
نقد که می شوم
شعرهایم
اندازۀ دلم   نمی شود!.
 
منتظر می مانی
آرام
  آرام
فصل به فصل
 سالها می گذرند
باران نمی بارد
زیر پلکهایت ...
گلدان
ترک بر می دارد.
 
 
 
مُهرِ بابا
از سر دلتنگی
سجده را می بوسید
مادرم پنجره را وا می کرد
تا دلش
 غربت فاصله را
حس نکند.
 
 
 
تو مرا
خواهی برد
تا سراشیبیِ یک بد نامی
تا تهِ کوچۀ بن بست جنون
تا سرِ ،
مزرعۀ ممنوعه
 
 
 
دوستی پرسید اهل کجایی چکار می کنی؟
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1392 ساعت 11:41 شماره پست: 23
زادگاهم ساوه است برای همین هم پسوند اسمم ساوجی است. به این علت این پسوند را انتخاب کردم که در اینترنت بجز من دو عباس عابد دیگر هست. یکی در اصفهان و یکی در رشت. خب مطالبی که من می نویسم با آنها خیلی متفاوت است برای اینکه خوانندگانم که زیاد هم هستند متوجه بشوند من هستم ساوجی را اضافه کردم. خودم هم نسبت به سن و سالم دیگر پیر مردی حساب می شوم با عینک و عصا. معمولا در این سن افراد پر حرف و غرغرو می شوند منهم از این قاعده مستثنی نیستم تحملم برای اطرافیان بسیار مشکل است! گاهی مجبور می شوند چسب به دهانم بزنند تا کمتر حرف بزنم!. اگر بگویم آلزایمر دارم تعجب نکنید ماهی چند بار گم می شوم اما اطلاعات و آدرسم را با شماره تلفن به مچ دستم بسته اند هرجا که گم بشوم پلیس پیدا می کند و به خانه بر می گرداند. مال بد بیخ ریش صاحبش است!. اگر بپرسی کارت چیست؟ خواهم گفت بیکارم و بزرگترین مشغولیاتم شرکت در جلسات ادبی است. از رشتی پرسیدند در سال چند ماه بارندگی دارید ؟ گفت: 13ماه! گفتند مرد حسابی سال 12 ماه است. گفت: 12 ماه می بارد، یک ماه هم چکه می کند می شود 13 ماه. منهم هفته ای در ده جلسه ادبی نیم روز شرکت می کنم چون خیلی از روزها هم صبح هستم و هم بعد از ظهر جمعه ها هم گاهی مجالس خصوصی داریم. وقتی به زندگی نمی رسم چه فرقی می کند نصف معده گرسنه باشم یا تمام...
دوران کودکی
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1392 ساعت 6:1 شماره پست: 22
شنیده ام نامه هایم را می سوزانی تا متوجه علاقه ام به تونشوند.
 تنهااین نیست، گفته اند قلمم راخواهند شکست تا دیگر ننویسم،  قلمم را بشکنند، بادلم چه می کنند؟ .
کودکی هایمان یادت هست؟
به خاطرگره خوردن دست هایمان دعوایمان نمی کردند.
 دعوا که می کردیم اصرارمی کردند یکدیگر را در آغوش بگیریم و ببوسیم! .
به کسی جایزه می دادندکه برای آشتی پیشقدم می شد  !.
 می گفتند: دست های هم را بگیرید تاگم نشوید...
روزگار را چه می شود؟   بدجوری هوای کودکی به سرم افتاده.
   کاش می توانستیم باز هم کودک باشیم!.
زندگی
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1392 ساعت 5:46 شماره پست: 21
به همه چیز فکر می کنی!. حتی با قناری ها و گلهای خانه حرف می زنی، جز من.
  وقتی از کارم پرسیدی، گفتم ، نویسنده ام.
هیجان زده بودی!.
گفتی : تا به حال با هیچ نویسنده ای حرف نزده ام.
گفتم، سرمایه ام همین قلم است که می بینی و، احساسم که بزرگتر از آسمانِ اقیانوس است . همه را در پایت خواهم ریخت، زیباترین نامه ها را برایت خواهم نوشت تا به دوستانت هم فخر بفروشی!.
ذوق زده پرسیدی: شعر هم می گویی؟
شاعر نبودم اما، رفتار کودکانه ات، شاعرم کرد!.
فرقی نکرده ام. همان نویسنده ای هستم که هیجان زده ات می کرد. حالا می گویی ننویس! چرا ننویسم؟ دنیا که به آخر نرسیده، زندگی کمی سخت شده!  همین...!.
سکوت
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392 ساعت 9:36 شماره پست: 20
چندی ست که نوشته ها و گفته هایم در سینه انبار شده اند!
نمی دانم می توانم آنهارا بیرون بریزم یا بیمار و زمینگیرم خواهند کرد.
دگردیسی
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392 ساعت 6:31 شماره پست: 19
بدون اینکه خودت متوجه بشوی، عوض می شوی.
دست خودت نیست:
 روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند...!.
تسلیم
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1392 ساعت 18:28 شماره پست: 18
 
بر علیه یک گروه مافیایی دست به افشاگری زده بود. باران سیل آسا می بارید. خبر دادند چاپخانه اش آتش گرفته! به مرکز آتش نشانی اطلاع داد و با عجله حرکت کرد . باند مافیایی، مامورین آتش نشانی را خریده بودند!. وقتی آمدند که چاپخانه به تلی از خاکستر تبدیل شده بود. وقتی به خانه برگشت زبانه های آتش خانه را در بر گرفته بود! همسرش که پا به ماه بود در میان آتش گیر کرده بود. به کمک همسایه ها او را نجات دادند. درد زود رس زایمان  رسیده بود. راهی بیمارستان شدند. حادثه های پشت سر هم کلافه اش کرده بود متوجه نبود باک بنزین خالی شده است.
دیر وقت بود باران سیل آسا می بارید. گاهی اتومبیلی عبور می کرد ولی نگاه نمی داشت. دنبال آنها می دوید والتماس می کرد. همسرش روی زمین خیس نشسته بود. قدرت اینکه زن را از زمین بلند کند و داخل اتومبیل ببرد را نداشت، چند بار دستهایش را رو به آسمان گرفت وفریاد زد. معلوم نبود به خدا التماس می کرد یا دشنام می داد!. بعداز آن بود که آرام شد وسر همسرش را روی زانو گذاشت فقط نگاهش کرد . تسلیم حوادث شده بود، گریه نمی کرد. دست بر موهای زن کشید. پلک های زن بسته بود و کاسه چشمش پر از آب باران شده بود...
گرد باد = عابد ساوجی پاییز 1392
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1392 ساعت 8:8 شماره پست: 17
 
... همه چیز را در خود فرو می برد،  شبیه گرد بادی شده بود که از یک نقطه شروع به وزیدن کرده بود. اگر به اختیار خودش بود استعفا می داد بر می گشت. با خودش فکر کرد: ((مرا چه به جبهه و جنگ؟! فکر می کردم تا  خود باز نشستگی، روپوش سفید می پوشم و  در بیمارستان خدمت می کنم، اما حالا خودم را در وسط معرکه ای می بینم که فکرش را هم نمی کردم. حالا دیگر نه به اختیار من است ونه مجاز هستم استعفا بدهم. بهترین کار همین است که سرم را بیندازم پایین و خدمت بکنم تا ببینم چه پیش خواهد آمد.)).
روزهای اول که صدای شلیک توپخانه بلند می شد و یا گلولۀ توپ و خمپاره ای نزدیکش منفجر می شد یک متر از جا می پرید! نمی دانست موقع آمدن گلوله فرار کند یا روی زمین دراز بکشد. چند روز اول دل پیچه و حالت تهوع می گرفت. کم کم عادت کرد و با خود عهد بست هر روز برای همان روز زندگی کند.
می گفت: ((یک روز هر اندازه که سخت وطاقت فرسا باشد شب که بشود تمام می شود و فردا روز دیگری خواهد بود.)).
یک قسمت از جریان بزرگی شده بود که جنگ نامیده می شد. اولین باری بود که به این صورت از خانواده دور می شد. چهرۀ فرزندش لحظه ای از نظرش دور نمی شد. یاد شبهایی می افتاد که بچه را روی سینه می خواباند و برنامه راز بقا را از تلویزیون تماشا می کردند. بچه جیک نمی زد و حیوانات را تماشا می کرد تا خوابش ببرد. همسرش نوشته بود: دخترمان بیتابی می کند. شبها بهانه تو را می گیرد، هرچه سعی می کنم برنامه راز بقا را نگاه کند شاید خوابش ببرد نگاه نمی کند ! عادت کرده فقط روی سینه تو بخوابد...
 
سکوت
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392 ساعت 7:29 شماره پست: 16
 
این روزها هوای شهرمان کمی قابل تحمل شده برای همین هم هست که صبح به این زودی حوصله کرده ام و وب گردی می کنم. و خوشحالم که به دوستی چون شما سر می زنم و ماه به این زیبایی را می بینم. اصلا وبت حال و هوای خوبی داره. دختری که روی تاب نشسته. مردی که ماه را با خودش می کشد! و این عکس وبت این گوشه یک حس خوبی را القا می کند.
و آنگاه که خدا سکوت را آفرید فرمود: در گفتن یک جمله کوتاه تا می توانید افراط کنید ( دوستت دارم را) که کلید همه درهای بسته در این جمله نهفته است.
 
          
 
دلتنگ
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1392 ساعت 8:25 شماره پست: 15
 
تنها که می شوی، وهمدم ات سکوت شب باشد، جیر جیرک ها هم خوش آواز می شوند!.
دل تنگ کسی می شوی که فرسنگها از تو دور است، وکسی را می رنجانی که در کنارت نشسته است.
فقط صدای جیر جیرک ها بود که سکوت شب را می شکست. گریه اش گرفت، آرزو کرد: کاش کنارم بود نگاهش می کردم.
 خواست فریاد بزند، مثل همان وقت هایی که به کوه می رفت فریاد می زد تا خودش را تخلیه کند. وقتی  سفرمی رفت داخل تونل فریاد می زد و ذوق زده می شد!. اما فقط توانست ناله کند. مثل وقتهایی که روبروی دکتر می نشست...
دفتر خاطراتش را باز کرد، انگار قبلا" فکر چنین روزهایی را کرده بود.
از همۀ زوایا نگاهش کرد. لبخندی گوشۀ لبش نشست. زیر عکس نوشت: دوستت دارم.
 
چند قطعه کوتاه از من
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1392 ساعت 7:39 شماره پست: 14
شاعر نبودم
رفتار کودکانه ات
شاعرم کرد!.
نه دلم  برای کسی
تنگ می شود
نه کسی دلش
برای من
دورۀ  سنگ واره است.
افسانه ات شدم
که بمانم
به روزگار
هیهات!!
کنار تو
مجنون نشسته بود
 میان باغ بی درخت
درون موج های سخت
شکسته ام، نشسته ام،
تو را
همیشه خواسته ام.
 شکایتی نکرده ام
او که
 دوستت  دارد
 او که
دوست اش  داری
هر دو   خفته اند
روزگار غریبی داری
میان دو خفته
 کلبه ام را
بر سر راه
همۀ دزدان
وشروران
بنا خواهم کرد
هرچه می خواهند
بردارند
 ببرند
تو کنارم باشی
زندگی خواهم کرد.
 می خواهی بروی
از نگاهت پیداست
برای
شکستن سکوت
یک ستاره نیست
در آسمان
 دانه دانه
سفید می شوند
موهایم
وقتی 
فکر می کنی.
 
-  نقدم نکنید
نقد که می شوم
شعرهایم
اندازۀ دلم   نمی شود!.
 
 
تنها
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392 ساعت 11:14 شماره پست: 13
به تماشای غروب بنشین. گرچه هوای غروب غم انگیر می شود!. باشد که فردا ، خورشید با طلوع خود کسی را که سالها در انتظارش بودی با خود بیاورد. در لحظه های دلتنگی، با او که همیشه با توست صحبت کن تا بدانی هرگز تنها نبوده ای.
پنجره را باز کن ، عطر ستاره ها و نور ماه را عمیقا" نفس بکش، شاید دیگر فرصتی نباشد تا، لذت عطسه کردن را دوباره زمزمه کنی. خستگی ودلتنگی هایت را زیر دوش حمام با آوازی لیف بزن. دست داری که حوله را به دور خود بپیچی وموهایت را شانه کنی. وپایی که سردی پاشویه را احساس کنی.
به همسایه سلام کن، تا وقتی بار سفر را می بندی، کلید را به او بسپاری تا گلهای خانه به کویر فکر نکنند.
آلبوم را بردار و تاریخ پشت آنها را بخوان . عکس ها را از اول بچین تا بدانی خاطرات خوشی داشته ای ، باز هم می توانی لحظه ها را تبدیل به خاطره کنی.
گاهی، بخار می شوی و کم کم نیست می شوی
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392 ساعت 2:18 شماره پست: 12

 
تو نباشی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 17:22 شماره پست: 11
 
غم نبودنت به سینه ام سنگینی می کند. دیدار هر روزه ات عادت دیرین من است.کار خداست ،حُسن خُلق ،زیبایی واحساس را به تو هدیه میکند تا مرا حلقه بگوش خود کنی.  چه جای شکایت؟ وقتی یوغ عشق بر گردن من آویخته ای ، گریبان چاکم و گلایه نمیکنم . وقتی از تو دورم ، بوی پیراهنت را آرزو میکنم !؟. یله کن پیراهن تا باد ، موج موج ، بوی تن تو را برای و آرامش دل من بیاورد. با تو، فلسفه پایان میگیرد! دیگر چه بگویم؟ وقتی تو نباشی...
تنهایی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 17:19 شماره پست: 10
 
به تماشای غروب بنشین. لبخند بزن گرچه هوای غروب غم انگیر می شود!.باشد که فردا ، خورشید با طلوع خود کسی را که سالها در انتظارش بودی با خود بیاورد. در لحظه های دلتنگی، دست نیایش به آسمان ببر وبا او که همیشه با توست صحبت کن تا بدانی هرگز تنها نبوده ای.
پنجره را باز کن ، عطر ستاره ها و نور ماه را عمیقا" نفس بکش،شاید هرگز فرصتی نباشد تا لذت عطسه کردن را دوباره زمزمه کنی. خستگی ودلتنگی هایت را زیر دوش حمام با آوازی لیف بزن. دستسی داری که می توانی حوله را به دور خود بپیچی وموهایت را شانه کنی وپایی که سردی پاشویه را احساس کنی.
به همسایه سلام کن تا وقتی بار سفر را می بندی، کلید را به او بسپاری تا گلهای خانه به کویر فکر نکنند.
اگر هنوز هم تنهایی رهایت نکرده است، آلبوم را بردار و تاریخ پشت آنها را بخوان . عکسها را از اول بچین تا یادت باشد خاطرات خوشی داشته ای ، هنوزهم می توانی لحظه ها را تبدیل به خاطره کنی.
تنها چرا؟
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 17:15 شماره پست: 9
 
تنها چرا؟
سلطان و مــــــولایم علی      مـــــــولایِ تنهایم  علی
 بـــوی ختن از عــــود تو      جـــودو کــرم از بـود تو
چنـــدی بهشتت وا رهـــا      یکــــــدم کنار مـــا بیـــا
خورشید ومه طالب تــــرا     در کــــوفه تنهایی چــرا
عیـــد سعیــد آمــد پـدیـد       نـــــور ولایت در دمیــد
شوری به پا در خاوران      عید شما ای ســــروران
قنـــد و عسل آمیختـــه       از ریسمــــان آویختـــــه
گلــــــدان ما را گل کنید        جام مــرا پر مُـــل کنید
قانون شرع را حد زنید         کانــون میدان سد زنید
هرروزدست افشان شوید       با پا وسررقصان شوید      
ساقی بگیــــرد مست ما      هشیار بگیـــــرد دست ما
***
ما بستـــۀ نفسیم هنـــوز      وابـــسته و مستیم هنــــوز
مستانــه ایم ، دیوانه ایم        بالله، گـــــــدایِ خانـــه ایم
 
 
عباس عابد (ساوجی)
 
 
نارستان
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 17:13 شماره پست: 8
آتش افتاده درمزرعه ای
زارعی بسته قنوت
شاعری  قافیه را  بست به تیر
بوم نقاش شکست
دست نقاش
تاول زد
در هوس نارستان!.
پست ثابت
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 17:11 شماره پست: 7
  اول صفحه نوشت: این پست ثابت است و مخاطب خاصی ندارد، برای دل خودم می نویسم.
دروغ می گفت! عاشق دختر 20 ساله ای شده بود که شاعر و نویسنده بود. دختری که یک عکس کوچک از خودش گوشۀ وبلاگش گذاشته بود .
اولین بار نوشت: پیرانه سرم، سر سودای تو دارم.
آنرا کپی کرد و به صورت خصوصی برای دختر فرستاد. ماجرا با داستان کلاغی شروع شد که دختر نوشته بود. مثل بقیه مخاطبین خواند و نظر داد. کاری که در دنیای مجازی طبیعی است. مدتی بود می نوشت، دختر هم بی پروا، اما خصوصی جوابش را می داد. یک روز نوشت:
ــ می ترسم عاقبت، باعث درد سر بشویم. صلاح کار در این است که به این رابطۀ بی سر انجام پایان بدهیم.
در جواب دختر نوشت: هر روز، به شوق شما طلوع می کنم چگونه شب باشم؟
ـــ پس خودت را برای بریان شدن آماده کن.
ـــ یعنی می گویی گناه دوست داشتن چنان سنگین است که باید به مسلخ بروم؟
ـــ نه، مقصودم این بود که خودت را برای روزهای سخت تری آماده کنی.
ـــ به صحرا نشینی عادت دارم و زبان حیوانات را  می فهمم. سیب سرخی که تو دادی دل بود، ورنه مارا چه به سیب دادن تو
فصلها از پی گذشت ، راز و نیاز محرمانه آنها ادامه داشت و خوش بودند تا اینکه یک روز نوشت:
ـــ در دانشگاه شهر شما پذیرفته شده ام. دارم می آیم.
قرار گذاشتند در دانشگاه همدیگر را ببینند. ماهها گذشت و نیامد! حتی وبلاگش را هم به روز نکرد!. از بس صفحه مانیتورش را باز و بسته کرد از آن بدش آمد!. در آخرین قسمت پست ثابت خود نوشت:
ـــ کاش بودی و می دیدی که چه حالی دارم.
ایام عید بود. به اصرار اطرافیان مجبور شد دستی به سرو مویش بکشد. به نوبت نشست و روزنامه کهنه و قدیمی روی میز را برداشت و ورق زد. تیتر درشت صفحه حوادث توجه اش را جلب کرد:
اتوبوسی با تریلی تصادف کرده بود.ردیف سوم نام او نوشته شده بود...!.
 
پروانه بنام خدا عابد ساوجی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 17:9 شماره پست: 6
 
ظهر بود هنوز کارگیر نیاورده بود!  خسته تر از همیشه.
 پروانه لحظه ای از نظرش دور نمی شد. به صندوق صدقات نزدیک شد. پروانه پشت در گیر کرده بود. می خواست آنرا آزاد کند، پروانه سماجت می کرد. پرید رفت پشت پرده پنهان شد.
از صبح حالش گرفته بود، فکر می کرد حتما" اتفاقی برایش رخ خواهد داد. به سنگهای پیاده رو لگد نمی زد . می ترسید پروانه ای روی سنگفرش باشد مرتکب گناه بشود .
پروانه خواست برود ، در قوس دستان او که مانند پیاله شده بود گیر افتاد. پروانه اسیر شده بود. برای او، اسارت یعنی مرگ. به صندوق صدقات رسید. سکه را با انگشتانش لمس کرد. از صبح به اندازۀ یک سکه کار نکرده بود!. بالهای پروانه را چیده بود.
سعی کرد خود را از دست مرد رها کند ،هرچه در توان داشت بال زد، بالهای پروانه در دست مرد ماند! مانند وقتی  شده بودکه درون پیله بود، نمیتوانست راه برود، پروانه عادت دارد پرواز کند.
به انگشتانش که سکه را گرفته بود نگاه کرد. هنوز بوی پروانه را می داد. سکه را به دریچۀ صندوق نزدیک کرد.روی صندوق جمله ای نوشته بود.
دستش را عقب کشید. سکه میان صندوق و جیب مرد مردد مانده بود. یک بار دیگر جمله را خواند: صدقه عمر را زیاد می کند.
خسته تر از هر روز، سکه را داخل جیب گذاشت... 
پرنیان عابـــــد ساوجی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 17:7 شماره پست: 5
                
پشته   پشته
حرف دارم
 برای تو
پیر شدم
 شکسته شدم
ساده تر بگویم
 حالم گرفته شد
از نگفتن ها
اگر
می دانستی
 نا گفته هایم را
 هرگز
دل نمی بستی
به گفته هایم
 
پرنده
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 17:4 شماره پست: 4
بالا و پایین می رفت وبرگهای زرد زیر پاهایش خش خش می کردند.
گنجشک اولی گفت: چرا دنبال من راه افتاده ای؟ مگر خودت خانه و خیابان نداری؟
دومی جواب داد: جا برای من فراوان است اما به خیابان تو عادت کرده ام . باشی یا نباشی فرقی نمی کند، دلم می خواهد جای پای تو،  لِی لِی کنم.
یاد لیلی افتاد. اول صبح، سر هیچ و پوچ، لیلی کیش و ماتش کرده بود.
پسرک فال فروش، هر فالی که می فروخت یک دانه ارزن در دهان پرنده می گذاشت. رو به پسر کردو گفت: عاقبت، این پرندۀ بیچاره را از گرسنگی خواهی کشت! آن وقت، خودت هم از نان خوردن می افتی!. یک مشت ارزن بریز داخل کاسه اش بخورد تا سیر بشود.
پسرک فال فروش گفت: اگر سیر بشود دیگر فال نمی دهد، مردم با اعتقاداتشان زندگی می کنند از دست من که فال نمی خرند.
با این حساب بگو یک فال خوب به من بدهد ببینم لیلی سر مهر می آید یا هنوز...
پسرک ارزن را در دهان پرنده گذاشت و با خود گفت: این یکی از همه احمق تر بود...!.
 
پرستو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 17:1 شماره پست: 3
نقاشی روی دیوارخانه، عکس یک پرستوی مهاجر است. دوستم آخرین بار که به مرخصی آمده بود، با رنگ روغن کشید. عجله داشت،
می گفت: باید برگردم. اگر دیر بشود به عملیات نمیرسم، آن وقت کاروان می رود، من میمانم.
خواهندگفت: دیدی بارت سنگین بود؟ دیدی می گفتیم با  بارسنگین نمیرسی.
هنوزهم نیامده است!. میگویند: شهید گمنام است. مانده ام کنار کدام یاد بود، به دنبالش بگردم.
عکس پرستوی روی دیوار تنها یادگاری است که، از او مانده.
 
روح
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 14:55 شماره پست: 2

 
پاییـــــــــــــــــــــز
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 14:49 شماره پست: 1
 
چه رازی نهفته است در پاییز؟ بیشتر از همیشه، بیدل می شوم !.
رقص برگهای زعفرانی ، چه تماشا دارد وقتی، گیسوانت را رها می کنی در باد...
منعم می کنند از عشق!  اما دریغ! دل راکه نمی شود گول زد. هردم سراغت را میگیرد به بهانه ای.
وقتی که نیستی ، دل دیگر دل نیست، با صد زنجیر هم دل نمی شود!.
تازه می فهمم  چرا؟ مجنون به صحرا زده بود!. عاشق که می شوی، خارها و گونهای بیابان هم، خوش آواز می شوند!.
دوستان می گویند: در عصر اتم، دست از سر مجنون بردار...
چگونه حالی شان کنم حتی، مترسکها و آدم برفی ها هم دل دارند...!.