اواخر پاییز بود و هوای جنوب بسیار دلپذیر شده بود. تازه داشتیم از موقعیت به وجود آمده لذت می بردیم دستور دادند آماده حرکت به سمت کرمانشاه، اردوگاه آناهیتا شوید.

دلبستگی عجیبی به حسینیه شهید همت داشتیم باید از آن خدا حافظی می کردیم.

کار در غرب با وجود بارش های باران وسرما سخت شده بود ولی با این حال آموزش نظامی و آمادگی رزمی تعطیل بردار نبود.در پانزدهم دیماه شصت وشش از طرف فرماندهی لشگر به کلیه یگانهای رزمی وعملیاتی تحت پوشش دستورآماده باش داده شد.  کارها ضرب العجل صورت گرفت و روز بعد به خط شده سوار اتوبوس ها شده از مسیر سنندج نرسیده به سقز در یک گاو داری تخیله شده مستقر شدیم. برف تا شصت سانتی متر باریده بود و شرایط زندگی بسیار سخت شده بود. همه جا سفید شده و هیچ وسیله گرمایشی وجود نداشت، حتی چوب وهیزم هم پیدا نمی شد چون سطح زمین معلوم نبود تا احیانا" اگر چیزی بر روی زمین بود برای سوزاندن ببینیم و بر داریم. بعد از مدتها که در جنوب و هوای گرم به سر برده بودیم این آب و هوا بلای جانمان شده بود. چند روزی با این شرایط به سر بردیم در حالیکه تعدادی سرما خورده و تعدادی هم سرما زده شده بودند.

یک شب اعلام شد صبح زود حرکت می کنیم. گرچه در آن شرایط جا بجایی بسیار دشوار بود اما شوق خلاص شدن از آن وضعیت، نیروی تازه ای در کالبدها دمید   وبعد از چند روزخمودگی، جنب وجوشی به چشم می خورد.

تا بانه حدود 130 کیلو متر بود اما جاده لغزنده و یخ زده بود طوری که راه دوساعته را مجبور شدیم در عرض هفت ساعت طی کنیم. ساعت 3 بعد از ظهر بود که وارد بانه شدیم.

در مسجد جامع نماز جماعت خواندیم وبدون معطلی حرکت کردیم به سمت ماهوت. از پل سید الشهداء در نوار مرزی گذشته حدود ساعت هشت شب بود به اردو گاه فاطمیون نرسیده، در ارتفاعات گِردِرِخش  روی برف وگِل چادرها را به پا کردیم.

توانستیم پنج ساعت در آن چادر ها به سر ببریم. با اینکه سرما تا استخوان هایمان نفوذ می کرد اما بقدری آن شب خسته بودیم که با همه علاقه به خواندن نماز اول وقت ، بعضی ها نتوانستند از جا حرکت کنند تا اینکه آماده باش زدند زود باشید صبحانه بخورید و آماده حرکت باشید.

ساعت 5/7صبح به خط شده پس از دریافت جیره جنگی به ستون یک حرکت کردیم. در حالت عادی هم عبور از آن منطقه کوهستانی دشوار است در آن شرایط جوی حرکت بینهایت سخت و آزار دهنده بود. یک هفته می شد که نیروها استراحت نکرده بودند نیروی بدن شان تحلیل رفته بود. بعد از طی پنج ساعت پیاده روی دشوار به رودخانه ای رسیدیم که امواج خروشان آن چشم را سیاه می کرد. چیزی حدود سی الی چهل متر عرض رودخانه بود اگر کسی در آن می افتاد دیگر خلاصی نداشت.

برادران مهندسی دو رشته سیم بکسل به دوطرف رودخانه وصل کرده بودنند تقریبا" به عرض نیم متر، روی آن را با تخته هایی پوشانده و دو قطعه طناب نازک ازیک متر  بالاتر عبور داده بودند تا به عنوان دستگیره استفاده کنیم تا درون رودخانه خروشان سقوط نکنیم.

تا اواسط پل عبور قابل تحمل بود اما به وسط که می رسیدیم چنان لرزشی دست می داد که حدود یک متر نوسان پیدا می کرد و بالا وپایین می شد طوری که دوست داشتیم برای رهایی از این حالت هیجان ودلشوره خودمان را داخل رودخانه بیندازیم تا از آن وضع خلاص شویم.

سازندگان پل نام آنرا پل یا زینب(س) گذاشته بودند اما کسانی که از روی ان عبور می کردند پل سراط خطاب می کردند. می گفتند هر کس بتواند از روی این پل عبور کند حتما" از پل سراط هم خواهد گذشت. شکر خدا همه توانستند از روی آن به سلامت عبور کنند. به عنوان شکرانه به درگاه خداوند و سلامتی رزمندگان که توانسته بودند بدون حادثه از روی پل عبور کنند نماز جماعت را همان جا آن طرف رودخانه به جا آوردند.

دیده بانهای دشمن بر بالای بلندی ها مستقر بودند تعدادی گلوله به طرفمان شلیک کردند خوشبختانه کسی صدمه ندید. بعد از عبور از پل پنج ساعت دیگر به راهپیمایی ادامه دادیم. دیگر توان حرکت برای هیچ کس باقی نمانده بود. 15دقیقه راحت باش داده شد.

به جاده پشت گِردِرخش که رسیدیم چند دستگاه تویوتا وانت منتظر مان بودند. گفتم، افراد اول ستون سوار نشوند تا آنها که عقب تر هستند بتوانند از خود روها استفاده کنند. معمولا" در این گونه راهپیمایی ها افراد جلوتر از میان قوی بنیه ها انتخاب می شوند ویا آنهایی هستند که توان پیش روی داشته اند که به جلو ستون کشیده شده اند و بقیه که پشت سر مانده اند خسته شده اند و توان راه پیمایی ندارند. حرکت به ستون یک جزو اصولی ترین این نوع حرکت هاست اما وقتی طولانی شد عده ای به انتهای ستون کشیده می شوند.

گردان مالک اشتر از قبل چادرهایی بر پا کرده بودند وشب قبل هم دست به عملیات زده بودند و تعدادی مجروح و شهید داشتند. فرمانده گردان، من و  فرمانده گروهان را احضار کرده  گفت: بچه های گردان مالک توان ماندن در منطقه را ندارند مجبوریم با همه خستگی که بچه ها دارند آنها را تعویض کنیم تا به مجروحان خود برسند و برای تخلیه شهدا و مجروحین خود فکری بکنند. ما هم طبق دستور، فرماندهان دسته ها را جمع وعینا" مراتب را دیکته کردیم.

خدا را گواه می گیرم در آن شرایط شرم داشتیم این خبر را به افراد برسانیم اما تکلیف بود و باید انجام می شد. تویوتاها بودند که مثل پیک خوش خبر از راه رسیدند و نیروها را سوار کردند. من وبرادر یوسف ترابی گروهان را به سمت منطقه درگیر هدایت کردیم. یک نقطه ای بود که فقط شب می شد دور از دید دشمن از آنجا عبور کرد، روز در دید وتیر رس بود. مناطقی که شب قبل توسط گردان مالک اشترآزاد شده بود برای پس گرفتن اش نیروهای عراقی با تمام توان پاتک می زدند. این مناطق را باید از گردان مالک اشتر تحویل می گرفتیم تا آنها جابجا شده به عقب بروند.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}