شایعاتی بر سر زبانها افتاده بود تعدادی از پرسنل کادر انتقال خواهند شد. از بهداری مرکز خبر رسید پزشکیاران تازه فارغ التحصیل شده را قرار است جایگزین ما بکنند . یکی از همکاران بنام نیکپور در توپخانه قوشچی خدمت می کرد. هشت سال پیش باهم منتقل شدیم می گفت : انتقالیت به جریان افتاده. یادم رفته بود دو سال پیش فرم انتقالی پر کرده ام از آنجاییکه هیچ اقدامی صورت نگرفت فراموشم شده بود. با شنیدن این موضوع خیلی خوشحال شدم . هشت سال در منطقه جنگی بودن هر اندازه هم که بی خیال باشی خسته وفرسوده ات می کند در حالیکه بیخیال نبودم مشکلات فراوانی هم در زندگی خصوصی داشتم . مدتهابود آتش بس اجرا شده بود. مثل سابق وسایل سنگر سازی نمی دادند . باران شدیدی که می بارید سنگر ها یکی یکی خراب می شدند. در حالت نه جنگ نه صلح به سر می بردیم، نایلون موجود نبود . آب از سقف مثل آب کش روان می شد. ظرفهای زیادی کف سنگر ها می چیدیم تا وسایل خیس نشود. وضع بهداری نسبت به بقیه سنگرها بهتر بود اما در نهایت تسلیم باران شدیم .

سنگر بهداری و مخابرات وخمپاره را در هم ادغام کردیم تا بتوانیم یک سنگر را سر پا نگهداریم وبقیه بچه ها در آمبولانس زندگی میکردند .

از طرف توپخانه دو کشور گلوله ای شلیک نمی شد چون نیروهای صلح سازمان ملل در مرزها مسقر شده بودند . بیماران عادی وسرما خورده زیاد بودند طوریکه طی روز بیشترین وقت ما صرف رسیدگی به آنها می شد. با کمبود دارو مواجه بودیم. سهمیه دارو مثل سابق داده نمیشد . داخل سنگر دلم می گرفت. شبها خیلی بهتر از روز بود چون سه نفری بیشتر وقتها تا نزدیکی های صبح می نشستیم وحرف می زدیم اما روزها دلگیر بودند. ساعتها در هوای بارانی قدم میزدم گرچه هوا سرد بود اما سرما وباران را به نشستن داخل سنگر وفکرکردن ترجیح میدادم. فکر نمیکردم سنگرهایی که هفت سال محافظ جانم بوده اند تا این حد دلگیر شده باشند. حتی چند لحظه تنها ماندن در آنها خفه ام

می کرد. احساس بیگانگی می کردم.

داخل لشگر کار شکنی میکردند تا نتوانم منتقل شوم اما نامه ای که از طرف مرکز آمده بود به امضای فرمانده نیرو نوشته: به دستور من.....

یعنی هیچ مقامی نمی تواند با انتقالی مخالفت کند مگر از اول گردش کار بگیرند که این هم محال بود. دخنرم سه ماهه بود که وارد منطقه عملیاتی شدم هشت سال گذشته بود. زمان به سختی می گذشت و روزها طولانی شده بودند! در انتظاربودم هر لحظه یک نفر ساک به دست بیاید وبگوید من عوض تو هستم...

چند روز تا نوبت مرخصی باقی مانده بود ، دوستم یک کبک گرفته بود داد با خودم ببرم برای پسرم. کارتن چای را به شکل قفس درست کردم ویک طرف آن را تورپارچه ای کشیدم تاکبک بتواند بیرون را نگاه کند . آیینه ای به یک طرف کارتن نصب کردم تا خود را در آن تماشا کند از تنهایی دق نکند. خود را درون آیینه می دید بطرف آن می دوید و به شدت با آن بر خورد می کرد. سرش گیج می رفت دور خودش می چرخید. تا سه روز به این منوال گذشت خسته وافسرده شده بود. در یک گوشه کزکرده چرت می زد. مثل اینکه تسلیم قضا وقدر شده باشد.

یاد شیرهای باغ وحش افتادم، در محل زندگی ما باغ وحشی وجود داشت که بچه ها را برای تماشا می بردم. به رفتار شیر های تازه وارد زیاد دقت می کردم. تازه واردها مدتی نعره می زدندو غرش می کردند! پس از مدتی، دیگر حوصله نگاه کردن به افراد را هم نداشتند، مثل اینکه غرورشان در هم شکسته باشد.یک جورهایی خودم را با کبک و شیرها در یک شرایط حس می کردم طوری که از مقایسه آنها دلم به درد آمد. همین احساس باعث شد تور را پاره و کبک را رها کنم. مثل اینکه پرواز را فراموش کرده بود ، فقط دوید! آنقدر دوید که دیگر دیده نمی شد. نفس راحتی کشیده به سنگر بر گشتم.