دوستان چون برگ گل
این روزها پر حادثه و ملتهب شده اند!
یک ماجرا را سرو سامان نداده ماجرای دیگری در راه است.
تقاضای دوستان هم مزید بر علت شده است. یاد چند سال پیش افتادم. تصمیم گرفتم کار نکنم و با اندک مقرری که می رسید زندگی ساده و بی و غل و غشی را آغاز کنم. روزهای خوبی بودند. با بچه ها راکت ها را بر می داشتیم و هر جا که میز بود یک سرش مال ما بود. حتی چند بار در حین آموزش بازی به آنها ، سهل انگاری کردند راکت را به طرف سینه هایشان پرت کردم! درد را تحمل کردند اما بالاخره یاد گرفتند و تا حد حرفه ای هم پیش رفتند.
دوستان که می دیدند وقت دارم و ماشینکی زیر پایمان است و تخصصی داشتیم واز دستمان کار بر می آمد آنقدر مزاحمت ایجاد کردند تا مجبور شدم دوباره در درمانگاهی که یکی از همکاران سهام دار بود دوباره مشغول کار شدم تا مدتی استراحت بکنم! واقعا وقتی سر کار بودم استراحت به حساب می آمد اما دوستان دلخور بودند چرا بازهم کار می کنم و از خدمت رسانی به انها خود را محروم کرده ام.
فکر می کنم مجبورم همان ترفند را بکار بندم و یکبار دیگر بروم سر کار...
باید به پایت