دولول
زرگر گفت: چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد. اگر دیر شد و پلیس مزاحمت ایجاد کرد برو جلوتر منتظرم بمان تا بیام.
گفتم، حواسم هست برو زود برگرد تا مجبور نشده ام بروم جلوتر.
گفته بود: تفنگ دو لولم رنگ و رویش رفته، داده ام رنگ تازه بزنند. اگر بد قولی نکنند امروز باید آماده باشد.
فکر و خیال برم داشت نکند مجوز حمل اسلحه نداشته باشد درد سر برایم درست کند! وقتی فکرم خراب تر شد که اصرارکرد تا خانه شان برسانم مجبور نشود اسلحه را دست بگیرد و در خیابانها با خودش بچرخاند.
به او نگفته بودم اما به خودم می گفتم : مرد حسابی! بیکارتر از من گیر نیاوردی ؟ اصلا" چه معنی دارد یک ساعت از آشنایی مان نگذشته، بخواهی تفنگ دو لول برایت حمل کنم. نمی دانم مجوز حمل داری؟ نداری؟ عجب درد سری برای خودم درست کردم، تقصیر خودم است، با هرکس دو کلام حرف می زنم زود فامیل چند ساله می شوم، بدون اینکه شناختی ازش داشته باشم.
تصمیم گرفتم گاز ماشین را بگیرم بروم دنبال کارم. نه او مرا می شناخت، نه من او را. امکان ندارد یک بار دیگر همدیگر را ببینیم . اگر هم روزی بر حسب اتفاق دیدیم، می گویم دیر کردی پلیس مجبورم کرد حرکت کنم. رفتم دور بزنم بیایم دیدم رفته ای. می توانم حتی گلایه بکنم که چرا نایستادی بیایم کلی معطل شدم.
در این افکار غوطه ور بودم که دیدم دارد می آید. پرسیدم تفنگ کو؟ اشاره به صندوق عقب کرد ، یعنی معطل نکن بازش کن.
در صندوق را زدم. غلاف برزنتی 60- 70سانتی را از زیر کتش بیرون کشید. برجستگی های تفنگ روی غلاف جا انداخته بود، چپاند بغل دست لاستیک یدکی و هرچه خرت و پرت بود کشید روی آن. مثل فرفره دور ماشین چرخید و پرید روی صندلی و گفت حالا برو .
***
یک ماه می شد که دستگیر شده بودم!. چند خیابان اصلی و یکی دوتا میدان را پشت سر گذاشته بودیم که اشاره کردند بزنید کنار. راننده وقتی تردید مرا دید با ماشین پیچید جلو مجبورم کرد بایستم. به چهره زرگر نگاه کردم، بدون عکس العمل، بیخیال و آرام نشسته بود.
سه نفر مأمور که در دست هر کدام اسلحه ای بود از طرفین اتو مبیل پریدند بیرون. یکی شان سرم را با شدت کوبید روی فرمان! نزدیک بود گردنم بشکند. همزمان سوئیچ را از جایش بیرون آورد و به همکارش گفت: صندوق را بگرد.
یکی گفت: خودشه ، از همین اسلحه شلیک شده! از همان نوعی ست که گلوله اش را پیدا کردیم...!.
چشمهایم را بستند و از اتو مبیل پیاده ام کردند. چند قدمی که رفتیم گفت: مثل بچه آدم بشین و حرف نزن. در همین لحظه یکی فریاد زد: (( ایست ... )).
در ادامه دو تیر پیا پی شلیک شد. اتو مبیلی که من در آن بودم به سرعت از آن محل دور شد. متوجه نشدم چه اتفاقی رخ داد وچه بلایی سر زرگر آمد.
***
در باز جویی های اولیه منکر همه چیز شدم و صراحتا" اعلام کردم اسلحه به زرگر تعلق داشته و آشنایی ما هم برمی گشت به یک ساعت پیش که در مرکز انتشارات با هم آشنا شده بودیم. نه خانه اش را بلدم ونه می دانم کارش چیست؟
کم کم پی بردم موضوع تنها اسلحه نیست، بلکه پای قتلی در میان است که با همان اسلحه ای صورت گرفته که داخل صندوق عقب اتومبیل من پیدا شده . قضیه به این سادگی ها که فکر می کردم نبود.
همۀ شواهد و قراین بر علیه من بود. هیچ کس به دیدنم نمی آمد. علت اش هم این بود که اجازه ندادند با کسی از اقوام تماس بگیرم و بگویم کجا هستم. مدتی در برابر همه فشار ها و بازجویی ها مقاومت کردم بدون آنکه اقرار کنم در قتل دست داشته ام! اما به مرور خسته شدم و مقاومتم شکست. با صراحت اقرار کردم با همان تفنگ دو لول، یک نفر را به قتل رسانده ودر یکی از باغهای اطراف شهر دفن کرده ام!.
در یک روز برفی که هوا به شدت سوز داشت با عده ای برای شناسایی محل دفن رفتیم. بهترین محل گودالی بود که قبلا" دیده بودم. گفتم جسد را اینجا دفن کرده بودم. اثری از جسد نبود. صاحب باغ را پیدا کردند منکر قضیه شد گفت: اینجا را خودم مدتها قبل کنده ام برای دفن زباله، از اول همینطور بوده که می بینید.
از اینکه می دیدند در هوای سرد آنها را بازی داده به محلی آورده ام که هیچ نشانی از جسد نیست عصبانی بودند. هر کس از کنارم رد می شد ضربه ای با دست و لگد به پهلو و پاهایم می زد.
***
دیگر به خودم هم یقین شده بود یک نفر را کشته ام!. هر شب تا صبح خوابم نمی برد و کابوس میدیدم. کابوس ها، چنان قوی و سهمگین شده بودند که مرگ را بر آن زندگی ترجیح می دادم. در آخرین شبی که قرار بود صبح آن اعدام شوم، از اینکه دیگر نخواهم بود تا کابوس هایم تکرار شوند خوشحال بودم.
افرادی که سابقه دار و قدیمی بودند می گفتند: کسی که قرار است اعدام شود به شدت عرق می کند و آب بدنش کشیده شده، عضلاتش شل و نا توان می شود. در نتیجه کنترل اعضای بدن خود را از دست داده بی اختیار ادرار می کند ولباس هایش را خیس می کند...
نمی خواستم چنین سرنوشتی داشته باشم و باعث مسخره دیگران قرار بگیرم، باید به جرئت و شهامت خود مطمئن می شدم. گرچه مهم نبود بعد از من در باره ام چگونه فکر خواهند کرد، حداقل دوست داشتم بگویند مثل قهرمان ها رفت!.
در آن شب همه با چشم ترحم نگاهم می کردند. نگاه ها اذیتم می کرد. تا وقتی همه بیدار بودند و از سلولها سرو صدا می آمد احساس خوبی داشتم فکر می کردم مثل قهرمان ها و با پای خودم پای چوبه دار می روم. اما وقتی خوابیدند و سکوت همه جا را گرفت، تنهایی به جانم ریخت و احساس ترس کردم.
***
هنوز آفتاب نزده بود گفتند : شانس آوردی خانواده مقتول در آخرین لحظه ها رضایت دادند!.
می توانستم یک بار دیگر زندگی بیرون را تجربه کنم. باید قدر آزادی را بدانم و مواظب خودم باشم.
طی یکی دو ماه ، خیابان ها تغییر کرده بودند!. زندگی جور دیگری در جریان بود. چند شاخه گل رنگی از پارک سر خیابان چیدم. گلها شادابی و جلوه خاصی داشتند که قبل از آن متوجه آنها نشده بودم. یک تکه نخ جعبه شیرینی از پیاده رو پیدا کردم و دور آنها بستم تا مثل دسته گل بشود.
میخواستم همسرم را غافلگیر کنم. روزهای سختی را بدون من سپری کرده بود. یاد داستان کوتاهی افتادم و خنده ام گرفت:
مردی بیکار و بی پول، در سالگرد ازدواجشان وارد خانه شد و رو به همسرش کرد و گفت: بیا عزیزم، چند شاخه گل برایت آورده ام.
زن ناله کنان گفت: ای وای! بازهم از خرج خانه کش رفتی؟
مرد که غافلگیر شده بود گفت: نه بخدا، از گل فروشی سر خیابان دزدیدم...
درِ سلول صدای خشکی کرد و روی یک پاشنه چرخید!. بدون اینکه متوجه بشوم، مایع زردی روی موزاییک های سلول سُر خورد و پیش رفت. دو مأمور زندان با اکراه زیر بغلم را گرفتند و با فاصله حرکت کردند تا لباسهایشان خیس نشود. به بیرون سلول هدایتم کردند.
سوز سردی جریان داشت. عده ای منتظر بودند. بعضی ها نگاهم می کردند و بعضی آرام صحبت می کردند. در میان آنها آشنایی به چشم نخورد. احساس تنهایی و غربت کردم.
کمک کردند روی چهار پایه بروم. یک نفر محکم گفت: چهار پایه...
در یک آن فشار زیادی بر گردنم وارد شد و راه نفسم را بند آورد. سعی کردم گردنم را صاف کنم. نمی دانم حالت جان کندن بود یا برای زنده ماندن، به شدت دست و پا می زدم. تمام توانم را جمع کردم و یک لحظه خودم را بالا کشیدم. با این کار راه نفسم کمی باز شد. چند نفس عمیق کشیدم. زرگر با تفنگ دولول بالای سرم ایستاده بود! به شیشه ضربه میزد و اشاره می کرد: در را باز کن...
پایان
باید به پایت