خوشا به سعادت چوپان!. هر نیمروز از بزی بازیگوش، در ظرفی مسین شیر تازه می دوشد. چند قطعه سنگ صاف و تمیز، میان آتش می اندازد تا حسابی سرخ شوند. آنها را یکی یکی، درون کاسه می اندازد. شیر شروع می کند به جوشیدن.

از نان لواشی که همسرش با هیزم در تنور پخته، درون شیر تلیت می کند و با اشتها می خورد. هیچ موضوعی وجود ندارد که نگرانش کند.

سگ گله هنوز فرمول خیانت را یاد نگرفته، دوست وفا داری ست. با خیالی آسوده دست زیر سر می گذارد و هفت پادشاه، حسرت خواب نیمروز چوپان را می خورند...