تصمیم داشتم چیزی بنویسم
دو هفته پیش در یکی از مناطق کوهستانی کرج بودیم گروهی از کوهنوردان و از آن افرادی که جلسات هفتگی دارند و ترتیب برنامه های دسته جمعی را می دهند آمده بودند.
باران نم نم می بارید و آتش  زیبایی  افروخته بودند و دور اتش ایستاده  چای می خوردند و آنهایی که صدایی داشتند آوازی می خواندند. گروه ما پنج نفره بود در جمع آنها حل شدیم . ما که صدای خوبی نداشتیم که بخوانیم اما اجازه گرفتیم و در جمع این قطعه را از خودمان خواندیم:
یادش بخیر، بازی گرگم به هوا!. خدا خدا میکردم گرگ بشوم!. تنها به این  بهانه می توانستم بگیرمت. برای تو بازی بود، اما برای من، زندگی. وقتی دستم به پیرهنت می رسید ...
از گرگ می ترسیدی. آرزو می کردم تا آخر عمر گرگ باشم!.
یادت همیشه با من است، غیر از تو، به یاد هیچ کس نمی شوم!. تمام شهر را گشته ام، تنها بر روی پلاک خانۀ شما خط کشیده ام. نوشته هایم بوی تو را می دهد، غیر از تو برای که بنویسم؟. این دل به اندازۀ هیچ کس نمی شود . فقط باید خودت باشی، عین کفشهای سیندرلا... !.