دست خودت نیست، دلت بازیگوش می شود و سر راه کسی را می گیرد و می گوید:
چقدر دیر وارد زندگی من شدی!. کاش زودتر می دیدمت، وقتی که بیشتر از اینها ماجرا جو بودم و از هر اتفاقی ماجرایی می ساختم برای خنده. حالا هم هنوز دیر نشده اما دیگر تو تنها نیستی که هرچه خواستی بکنی و هر اندازه که خواستی بخندی! گاهی مجبوری حتی شیرین ترین خنده هایت را پنهان کنی!
اگر بخندی خواهند گفت: دیوانه است! و زنجیری ات می کنند.
گاهی مجبوری خنده هایت را بخوری...