مرا بکُش
قرار بود افرادی که داخل هستند در پوشیدن لباس کمکم کنند تا وقت کمتری صرف شود بتوانم به موقع روی صحنه بروم.
مسئول تنظیم نور و صدا که برای اولین بار در اطاقک مخصوص تنظیم نور آن سالن مشغول بود اشتباهی برق اطاقک ما را قطع کرده بود تاریکی مطلق حاکم بود چشم چشم را نمی دید!. نه تنها کسی نمی توانست در تعویض لباس کمکم کند بلکه لباسهای مرا که به ترتیب چیده بودم را به هم ریخته بودند.
بدون آنکه لباس کامل درویشی به تن کرده باشم وارد سن شدم. دیالوگهای جنگی رد و بدل شد و موقع نبرد با شمر رسید. شمر قبلا" با لباس مخصوص و شمشیر و کلاه خود کاملا" آماده بود. باید بعد از نبرد مرا زمین می زد و سرم را می برید. اما از آنجاییکه نه جنگی صورت گرفته بود و نه شمشیر و سپری در کار بود مانده بود چه کند؟ که من خارج از متن فریاد زدم:
بیا من بی اسلحه و بدون دفاع را بکش فدای اسلام شوم!.
وشمر جانی تازه گرفت و از بلاتکلیفی در امد و خنجر را بر گردن من گذاشت...
باید به پایت