گاهی که دوست ندارم چیزی بنویسم، دوست دارم قلم را بر دارم و یک نامۀ عاشقانۀ ناب بنویسم!.
نه برای آنکه دلبری کنم، فقط خاطرات دوران جوانی را تازه کنم.
بهترین نوشته هایم وقتی رقم می خورند که با گذشته پیوند می خورم. همیشه دلم خواسته از دختری بنویسم که هر دو بیمار بودیم و کنار حوض کوچکی از گوشۀ دنج بیمارستانی نشسته بودیم و درد دل کردیم و دلمان باهم گره خورد...
باور نمی کنید اما باهم قرار ها گذاشتیم تا به دیدارش بروم اما درد و بیماری چنان بیچاره ام کرده بود که تا مدتها خودم را هم فراموش کرده بودم. اما خاطره آن چند لحظه هنوز هم تازه و ترد است! چنان تازه که می خواهم بلند شوم و به آدرسی که داده بود بروم شاید هنوز سر کوچه منتظرم باشد...