شنیده ام سرت شلوغ است و این را بهانه می کنی تا سراغ ما را نگیری! باشد، ما حتی دروغهای دوستان را هم باور می کنیم چه رسد به شما که اهل دروغ نیستی و زلفی با ما گره زده ای.

رها کن بدوند
در پرنیان پیراهنت
آهوانِ در بند

بهانه نمی کنم اما، سر منهم شلوغ است و گرچه نمی توانم یک لحظه به تو فکر نکنم یا لحظه ای از یادت ببرم اما، مجبورم که پا روی دلم بگذارم و وعدۀ  امروز و فردایش کنم.
گر چه می دانم اعتباری به امروز و فردا نیست. همین آقای اسحاقی خودمان که سالها عادت کرده بودیم هر چهارشنبه ببینیم اش که پشت آن میز خطابه نشسته و یکی یکی صدایمان می کرد برای شعر خوانی، در خیابان قلب اش کم بتپد و در بیمارستان دیگرنتپد...