خاطرات گره خورده
نقدم نکنید/ نقد که می شوم / شعرهایم / اندازۀ دلم نمی شود!.
سال 1385 بود . نمی دانستم نباید به در ضربه بزنم!. پس از چند ضربه با انگشت، درسالن را باز کردم. در میان صندلی های نیمه تاریک سالن، چشمم از روی دختران و پسران جوان چرخید و گذشت و روی سن، بر چهرۀ مردی ثابت ماند. موهایش فر خورده، پشت گردنش موج برداشته بود. چند تار مو بر روی پیشانی اش تاب برداشته روی ابروهایش جا خوش کرده بود. همان چند تار موی ریخته بر پیشانی اش باعث شد زمزمه کنم:
طرّۀ موی تو بیت الغزلم
ذره ای گرد به دامان توأم
نتکانی دامن
و مرا
گرَدِ رهِ چند
بی دل و دین گردانی.
به سرعت برق به عقب برگشتم! ریش ستاری و موهای بیتل و شلوارهای دمپایِ باریک ، دل از همه ربوده بود. رئیس کاخ جوانان دوست داشتنی بود. در همه عمرش بیشتر از دوبیت شعر حفظ نکرده بود. هر وقت روی سن می رفت تقاضا می کردیم شعر بخواند. دکمۀ کتش را می بست، سینه را جلو می داد، نفس عمیقی می کشید و می خواند:
آخر از عشق تو ساکن در کلیسا می شوم
می کشم دست از مسلمانی و ترسا می شوم
می روم در کشتی عشقت نشینم همچو نوح
یا به ساحل می رسم یا غرق دریا می شوم
اما سخنران ماهری بود. تعریف می کرد: نو جوان بودم و خیلی کم رو. یک روز مهمانی داشتیم که از من چیزی پرسید سرخ شدم. مهمان گفت: (وای چه پسر نازنینی، عین دختران چهارده ساله سرخ میشود!). از آن روز تصمیم گرفتم خودم را عوض کنم.
رسول نجفیان هم بود. بیوک میرزایی ، علی طالب لو، منهم در گوشه ای برای خودم می چرخیدم. رسول نجفیان سه تاری داشت که همیشه کوک بود. پیش در آمد و پس در آمد هر برنامه ای به او ختم میشد و ترانه قوقولی قوقویش را که سیاسی هم بود بقدری خوانده بود که همه حفظ کرده بودیم و با او دم می گرفتیم. وقتی نرده های کاخ جوانان را از جا کندند و کتابخانه در آتش سوخت همدیگر را ندیده بودیم.
بعد از 30 سال او را در بزرگداشت زنده یاد حسین پناهی دیدم، همان آدم سی سال پیش بود، با معرفت و با مرام، فقط پیر و صدایش بم شده بود.
بیوک میرزایی، وقتی در نقش آسید کاظم ظاهر شد، چنان مهارتی از خود نشان داد که، پیش بینی آینده ای درخشان برای او دور از انتظار نبود.
یک لحظه به خود آمدم که، مرد روی سن که پشت میزی نشسته بود، با لبخندی نمکین دعوتم می کرد به نشستن. در میان خیل جوانان احساس غربت نکردم چون، کسی روی سن بود که تقریبا" هم سن وسال خودم بود و می توانست در لحظه های بحرانی دستم را بگیرد. ته سالن گوشه ای دنج نشستم و گذشته خود را مرور کردم. در ضمن حواسم به سالن و مرد روی سن بود که آستینهای پیراهنِ راه راه خود را بالا زده، و کت خود را روی پشتی صندلی انداخته بود و کیف دستی اش کنار دستش بود و از روی لیستی که روبرویش بود یکان یکان افراد را برای قرائت شعر، به روی سن دعوت می کرد.
بعد از بازنستگی، هفت سال مانند دوران قحطی زمان حضرت یوسف، سخت کار کرده بودم بدون آنکه متوجه بشوم، سالها پشت سر هم چگونه گذشته بود؟ در همین ایام مردی را ملاقات کردم که روزگاری یار و غار هم بودیم اما ، او به عرش رسیده بود و من هنوز در فرش قدم می زدم!. چنان از خود بیخودم کرد که دکان و حجره را بستم و از هر دکۀ روزنامه فروشی سراغ مکانی را گرفتم که فرهنگی باشد و دو خط شعر بخوانند، یا صفحه ای داستان، اما انگار، خاک این گونه مکانها را با توبره کشیده بودند، و یا من در غار کهف بوده ام و روزگار گذشته بود.
بالاخره بعد از شش ماه، جستجوهایم به ثمر نشست و در بخش آموزش فرهنگسرای ایثار، روبروی دختر خانم جوانی ایستادم و گفتم: خانم ، مدت زیادی است دنبال چنین مکانی می گردم شما که فرهنگی هستید سراغ ندارید؟
گرم و صمیمی لبخندی زد و روی کاغذ یاد داشتی نوشت و داد به دست من . از نگهبان پرسیدم، این خانم اسمشون چی بود؟ گفت: خانم پروانه عزیزی.
از در سالن که بیرون آمدم کاغذ را باز کردم نوشته بود. شهریار- فرهنگسرای استاد شهریار- سالن آمفی تأتر- ساعت چهار روزهای چهار شنبه -– استاد حشمت الله اسحاقی...
تو برو غمت نباشد / غم تو شکسته ما را / چه اگر / بهار ما را / به خزان کشانده باشی / همه وقت دعای ما این: که خزان تو مبادا.
روحش شاد، یادش گرامی باد.
عباس عابد ساوجی 09125135971
باید به پایت