در سوگ استاد حشمت الله اسحاقی
|
تلفن پشت تلفن ! شوک چنان کاری بود که نمی دانستم باور کنم یا نه؟ علیرضا ابوالحسنی با گریه می گفت: دیدی استاد از دستمان رفت!. خانم درخشان می گفت: منکه جرئت نمی کنم به خانه شان زنگ بزنم . کفشهایم روی جا کفشی بود اما پیدایشان نمی کردم! درست مانند وقتی که عینکم روی چشمم است و دنبالش می گردم. از در که بیرون آمدم سرما به جانم نشست! سوزی می آمد یاد شعر اخوان ثالث افتادم. در دل آرزو کردم، خدا کند در خانه باشند و هیچ اتفاقی رخ نداده باشد حتی اگر تحویلم نگیرند و با خیالی آسوده برگردم وبه همه بگویم آنچه شنیده اید دروغ سال بوده... اما وقتی تاجیک سرش را روی شانه ام گذاشت و های های گریه کرد! امید نقوی که هلاک شده بود! بابک و مادر نرگس و نرگس که نگو... آخرین بار که استاد را دیدم سه شب قبل از حادثه در دفتر حاج آقا مروج، امام جماعت اندیشه بود. |
|
دو ماه جلوتر قرار گذاشته بودیم شب شعری عاشورایی در دفتر حاج اقا برگزار بکنیم. (( البته صحبت از سکه هم شده بود. گویا شورای شهر و شهرداری بودجه نداشته اند ، حاج آقا مروج هم که ضرابخانه ندارند.)) پس از خوش و بشهای رایج، استاد اسحاقی تفألی به دیوان خواجۀ حافظ زدند و به نوبت چرخید ، عطر شعرها در رسای اهل بیت فضا را پرکرد و مشام ها را عطر آگین کرد و با تکیه کلام همیشگی استاد مجلس به پایان رسید: تا نگاه می کنی وقت رفتن ناگزیر می شود، آه ای دریغ و افسوس... هفته به هفته، ماه به ماه، نبودنت عادت می شود!. جانمازت بوی دستهای تو را خواهد داد و مُهرِ سجاده ات نبودنت را تیک خواهد زد و دلهای ما برای شنیدن نام و یادت همیشه در آماده باش خواهد بود. تو برو غمت نباشد / غم تو شکسته مارا / چه اگر / بهار مارا / به خزان کشانده باشی / همه وقت دعای ما این / که خزان تو مبادا. عباس عابد ساوجی |
باید به پایت