تقدیر
|
پی لبخند عابد ساوجی ذره ای عشق محبت بودم تا مرا دور کند از اندوه از گریه از قضا معدن ابرشدم کان اندوه روزگار خرد و خمیرم کرده ناخدایی شده ام کشتی اش در گل بارها دیدم بلبلی جامه درید پرپر شد رقص شمع در عزای گل سوختن پروانه کاش می شد که چکاوک باشم تا بخندم یا بخندانم گله ای هم نیست تقدیر این بوده
|
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 1:14 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت