عاشق نبوده ای

ظهرها یکی دو ساعت برای صرف نهار و استراحت به خانه می رفتم. در آمد صبح را گذاشتم داخل گاو صندوق.   هنوز درش را قفل نکرده بودم که وارد مغازه شد. سالنامه ای با رنگ قهوه ای در دست وارد. پرسیدم چیزی لازم دارید؟

گفت: «تازه آزاد شده ام! می خواهم به همه جا سر بزنم و همه چیزهایی را که طی سالیان گذشته ندیده ام را دوباره ببینم!».

***

سال آخر دبیرستان بودیم، سالهای بی خیالی و روزهای خوشِ دوران مدرسه و بازیگوشی. من ریاضی و سیف الله رشته ادبی را انتخاب کرد. رشته طبیعی هم بود.

 انگار رشته های تحصیلی هستند که آدمها را می سازند!. رفتار و کردار سیف الله، حتی حرف زدنش ادیبانه بود. کلمات قشنگ را با متانت در جمله های موزون چنان کنار هم قرار می داد انگار به سمفونی دلنواز گوش می کنی. عاشق هم بود! مریم را به حد جنون دوست داشت!. به شوخی می گفتم، سیف الله! با بدخانواده ای طرف شده ای! بالاخره  برادرهای مریم تو را می کشند. فدای کسی می شوی که چندان هم قشنگ نیست!.

گره در ابرو می انداخت و می گفت: « تو عاشق نبوده ای جانم، مریم را باید با چشم من ببینی!!»

شاعرهم بود. بهترین اشعارش را برای مریم می سرود:

گل مریم امشب   //  عطر تو  // خوش سرِ سازش دارد  // و من عمری به نیایش بیدار // ای صمیمانه تر از دختر باران و بهار // با من آهسته ببار  //  دست بر دامانت  // نم نمک پا بردار // که من عاشق شده ام

عهد بسته بودیم هر کدام از ماکارو بارش روبراه شد هوای دیگری را داشته باشد، تا برای همیشه کنار همدیگر باشیم.

من وارد ارتش شدم و او رفت دانشگاه! چندان هم عجیب نبود، من زندگی را با چرتگه محاسبه می کردم اما او، کارش با حساب و کتاب  جور در نمی آمد. فاصله ای بین مان افتاد و از حال همدیگر بی خبر شدیم.

***

دو دهه خدمت کرده بودم که مجبور شدم خودم را بدست جراحان قلب بسپارم.  بازنشسته شدم. تنبل و تن پرور نبودم. ورزش و فعالیت را جایگزین قرص و شربت کردم و خیلی زود به زندگی برگشتم. مغازه بزرگی خریدم  و با مطالعه در هنر، پشتکار و حُسن اخلاق در مدت کمی تجربه کسب کردم و مشتریان زیادی جذب کردم. پول خوبی در می آوردم که زندگیم را زیر و رو کرد!.

زندگی به قماری می ماند! شانس روی بیاورد سود فراوانی به دست می آید و همه چیز را تحت شعاع قرار می دهد. غافل از اینکه در مقابل این سود، خیلی چیزها را باید از دست داد!. خودم را یک سر و گردن از همه سرتر می دیدم!.

***

سالنامه اش را روی میز گذاشت. پالتو نیم تنه ای به تن و یک شال شطرنجی روی آن انداخته بود. عینک پنسی روی بینی اش ، مرا به یاد صادق هدایت انداخت!.

چنین به نظر آمد، زندگی از جوانی ماجراجو و ناراحت، موجودی پخته و آرام ساخته است. پرسیدم، مگر کجا بودید؟ 

مستقیم به چشم هایم نگاه کرد و گفت: زندان!.

حس عجیبی می گفت: این چشمها آشناست. پرسیدم چرا ؟

گفت : « حرفها و نوشته هایم به مذاق بعضی از همکاران خوش نمی آمد، برایم پاپوش دوختند به اعدام محکوم شدم! شکایتی نداشتم اما، وکیلم دست بردار نبود آنقدر خودش را به این در و آن در زد تا توانست اعدامم را تبدیل به بیست سال زندان بکند. دو سال عفو خورد. یک ماهی می شود آزاد شده ام.»

چهار پایه ای تعارفش کردم ادامه داد: « چند بار از جلوی مغازه ات رد شدم، سرت شلوغ بود، دو دل بودم خودم را معرفی بکنم یانه؟ خیلی عوض شده ای!».

با تعجّب نگاهش کردم، عینکش را برداشت، سیف الله بود ...

***

به کوچه های دوران خاطراتمان برگشتیم ، از خودم گفتم و از سالهای گذشته ام که خوب گذرانده ام و حساب بانکی ام پر است!. و او از سالهای قبل از زندان، هنگام زندان و مریم! هر چه بیشتر حرف می زد، بیشتر احساس حقارت می کردم! گاهی حس می کردم او گالیور است و من آدم کوتوله! او را می دیدم که سوار بر احساس بالای ابرها در پرواز است و من کرم خاکی هستم و برای رشد گیاهان دور خودم می چرخم و خاکها را می جَوَم!

از مریم پرسیدم تا فضا را کمی تغییر بدهم، تنها در چند کلمه گفت: « مریم هم صبور نبود! نتوانست تحمل کند، به ستوه آمده بود برید و گذاشت رفت!!» .

گفتم: گل مریم را برایم بخوان، مثل همان قدیم ها!. نتوانست قطره اشکی را که از مژه هایش روان شده بود پنهان کند.

 گفت: « مریم تمام شده! حق ندارم به او فکر کنم!» . و خواند:

مرهمی باید شد

هنگام تازیانه نیست

سینه سوخته را

دست نوازش کافی ست!

شاید خواستم، به قولی که به همدیگر داده بودیم خودم را متعهد بکنم، یا به این وسیله خودم را از عذاب وجدان خلاص کنم. دسته چکم را برداشتم و گفتم : اگر یادت باشد با هم عهد بسته بودیم به یکدیگر کمک کنیم، من سر حرفم هستم. هر اندازه که بگویی می نویسم. اصلاً من امضاء می کنم تو مبلغ را بنویس. نگاهم کرد و گره در ابروها انداخت و گفت: « دیدی گفتم خیلی عوض شده ای! روزیکه مریم به آخر خط رسید و داشت میرفت از کسی تقاضای کمک نکردم، حالا... » .

حرفش را قطع کردم  گفتم: سخت نگیر، زندگی ارزش این همه رنج و سختی را ندارد!.

خندید! مثل قدیم ها، انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت و گفت: « تو عاشق نبوده ای جانم تا، صدای تیشه، به خواب شیرینت بَرَد!!» .

بدون خداحافظی، سنگفرش مغازه ام شد ناقوس گامهایش. در غار تنهایی خود بیتوته کردم، شاید فرجی بشود...