دو داستان مینی مال از کتاب: اتوبوس
|
تدفین پشت پنجره روی چرخ دستی نشسته بود . چند نفر داخل کوچه گل کوچک بازی می کردند . قهرمان از راه رسید ، دلش از دیدن قهرمان غنج می رفت !. قهرمان ، باتمام قدرت توپ را شوت کرد . شیشۀ پنجره ، شارپ شکست ! چیزی درون سینه اش فروریخت !؟ . در مراسم تدفین، همۀ اهل محل حاضر بودند، حتی قهرمان ...!.
|
|
نان با تعجب از مادرش پرسید، چرا از قسمت های نرم نان نمی خوری هم راحت جویده می شوند وهم نرم هستند؟ خندید وگفت : پیر که شدی خودت می فهمی.
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 12:32 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت