تدفین

پشت پنجره روی چرخ دستی نشسته بود . چند نفر داخل کوچه گل کوچک بازی می کردند . قهرمان از راه رسید ، دلش از دیدن قهرمان غنج می رفت !.

قهرمان ، باتمام قدرت توپ را شوت کرد . شیشۀ پنجره ، شارپ شکست ! چیزی درون سینه اش  فروریخت !؟ .

در مراسم تدفین، همۀ اهل محل حاضر بودند، حتی قهرمان ...!.

 

 نان

    با تعجب از مادرش پرسید، چرا از قسمت های نرم  نان  نمی خوری هم  راحت جویده می شوند وهم نرم هستند؟

خندید وگفت :  پیر که  شدی خودت می فهمی.

 

                         نویسنده: عابد ساوجی