غرور = از مجموعه مینی مال ماشه را بچکان
ماشه را بچکان = غرور
خانه را که می ساختند دست شان تنگ بود. بیشتر از کارگر روز مزد کار می کرد تا کمک حال شوهرش بشود!. شوق خانه دار شدن نیروی مضاعف درشان ایجاد می کرد خستگی از یادشان می رفت . در نیمه های شب وقتی مرد خوابش می برد، بیدار می ماند خاک را سَرَند می کرد. آجرها را پای دیوار می چید تا مجبور نشوند مزد کارگر بدهند.
رفته رفته خانه شکل گرفت و او دیسک کمر گرفته بود...!.
***
ساک خود را بست. داخل خانه چرخ زد و به بهانه های مختلف طول داد شاید مرد غرورش را بشکند وبگوید بمان...! .
مرد ساکت ایستاده بود.
در حیاط ساک را زمین گذاشت. به درو دیوار نگاه کرد. یاد روزهایی افتاد که آجرها یکی یکی روی هم چیده می شدند و خانه شکل می گرفت.
ماه را دید داخل حوض می رقصید. ماهی ها غمگین نگاهش می کردند. دلش می خواست مرد غرورش را بشکند و بگوید بمان.
مرد ساکت ایستاده بود...!.
باید به پایت