کوره پزخانه

سلام دوست گرامی، نمی دانم چه عاملی باعث شده پس از اینهمه سال به یاد کوره پزخانه افتاده ای،   لابد دلت لک زده برای خاک بازی دوران کودکی وشلوار وصله دار و کفش های پاره ای که زمستان و تابستان انگشت پایمان از آن بیرون زده بود!.

در جایی شنیدم، کتاب نویسنده هموطن مان را که در بارۀ فقرِ   قسمتی از کپرنشینان کشورمان نوشته بود را یکجا سوزانده اند ! گویا باور نداشته اند در دنیای امروز مردمانی وجود  دارند که تا این حد فقیر هستند . مثل اینکه کسی از این کتاب نخریده، همه را یکجا سوزانده اند!.

در جایی زندگی می کنی که تا این حد  با ما فاصله طبقاتی دارند که فقر برایشان معنی ندارد، یا لااقل برای شان قابل لمس نیست،  چه اصراری  داری دردهای  مرا از زیر خاکستر  زمان بیرون بکشی؟ خاطراتی که درد روزگار من شده است.

پنج سال بیشتر نداشتم که پدرم برای تأمین قسمتی از مخارج زندگی، مجبور شد مرا به آقای  فتوت بدهد!. آنها فرزند نداشتند. مرا   به فرزند خواندگی پذیرفتند. بیدریغ محبت میکردند و پرورشم می دادند. آیا ارزش آنرا داشت که با داشتن  دو خانواده! امروز یک نفر را نداشته باشم تا در وقت  دلتنگی سرم را روی شانه اش بگذارم؟

دوست عزیزم ، نیشتر بر زخمهایم زدی، حالا دیگر نه از روی اکراه، بلکه برای دل خودم می نویسم. سایه روشنی از چهرۀ پدر و مادر در ذهنم باقی مانده. وقتی آقای فتوت  پول را روی کرسی گذاشت، چشم پدرم برق می زد. در تمام عمرش چنان پولی را ندیده بود. مادرم گریه می کرد. بهترین لباسم را که وصلۀ کمتری داشت به تنم کرد. حمام که نداشتیم ! سر و صورتم را  لیف کشید. یک کاسه آب هم پشت سرم پاشید.

 دلم برای خانواده تنگ می شد، می ترسیدم به روی خود بیاورم مبادا دوباره به کوره پزخانه برم گردانند دوباره آنجا ماندگار شوم.

همیشه فکر می کردم روزی  سرو سامان می گیرم و بر می گردم تا از  بد بختی نجاتشان بدهم. بعد از سی سال در موقعیتی بودم  که می توانستم سرو سامان شان بدهم، بر گشتم.

 تنها چیزی که از آنها  باقی مانده بود دو قطعه سنگ قبر بود که گرد و غبار زمانه رویشان را پوشانده بود. اگر نگهبان پیر کارخانه نبود، از دیدن قبرشان هم محروم  می شدم...!.