گرفتار                         

یک وقتی، لباسهام جور نبود از خونه بیرون نمی رفتم. بوی واکس کفشهام، کوچه را پر می کرد. دخترهای دم بخت، در هوس دست کشیدن به موهام، حسرت به دل بودند! تا این که، او را دیدم!.

 نفهمیدم چه چیزی در نگاهش بود. وقتی به خود اومدم که، به ایستگاه چشمهاش عادت کرده بودم. از فردای آن روز، مردم زیر چشمی نگام می کردند و می خندیدند!. یک روز دیر کرده بود، به ایستگاه نیومد، منتظرش بودم که بیاد. از بخت خوش من بود که نیومد! به پاهام نگاه کردم، کفشهام، لنگه به لنگه بودند! تازه فهمیدم ، چقدر اسیرش شده ام...