(خائن )                            

می گوید: اعتراف کن!.                           

می گویم: کار به آن کوچکی ، چند هزار بار اعتراف کنم...؟

با نگاه غضب آلودی اشاره می کند : انگشت بزن فضولی نکن.

 لرزه بر اندامم می افتد . برگ کاغذ را روی زانو می گذارم، انگشت اشاره ام را (ها) می کنم و روی آن فشار می دهم. سوز شدیدی در تمام بدنم جریان پیدا می کند. این برنامه هر روز  بدون ذره ای تغییر، با  نگاهی که گویی تمام مجرمین کرۀ زمین را مخاطب قرار داده  بدون لبخند یا کلام اضافه ای  تکرار می شود.

احساس می کنم در سالن بزرگی جمع شده ایم اما تاریکی مطلق اجازه نمی دهد یکدیگر را ببینیم. با نگاه نافذ همه ما را می بیند. با صدای بم و دو رگه ای که در سالن می پیچد می گوید: چرا در امانت مردم خیانت کردی؟

 ــ مردم نه، فقط یک نفر بود...!.

 صدایم در سایه صدای او که بصورت اکو پخش می شود گم شد. تمام ماجرا را در عرض چند دقیقه برایش شرح می دهم.

طوری بر خورد می کند انگار به همه امور آگاهی دارد. می پرسد: شاعر هستی؟            

جرئت پیدا می کنم می گویم: بله.

ــ  یکی از شعرهایت را که خیلی دوست داری بخوان.

سالن پراز نور می شود! صدایم به طریق استریو پخش می شود. صدای احسنتُ احسنتُ از گوشه وکنار به گوش می رسد. یک نفر از وسط سالن فریاد می زند: آفرین استاد! شاه بیت غزل را تکرار بفرمایید.

باد در غبغب می اندازم می خوانم:

به حــریم دگران پا ننهادم همه عمـر

چونکه آگه جهانی بـــه حسابی گذرد

از عیش شاعرانه بیرونم می آورد ، می گوید: شعرها را برای که می سرودی؟

اگر بگویم برای خودم ،خواهد گفت: چرا عمل نمی کردی؟ اگربگویم برای مردم ، خواهد گفت : دروغگوی پست!.

شعرم شرنگی می شود می افتد به جان خودم . سکوت می کنم.                

 می گوید: ببریدش...