آه   

 تا چشم بر هم زدیم چهلم خدا بیامرز رسید!. روی سنگ مزارش که تازه انداخته بودند زدم و فاتحه خواندم. در گوشه ای که سایه درخت بود و خلوت، دست به سینه اندو هگین به تماشای جمعیت ایستادم.

چشمهایش در اثر گریه قرمز شده بود. از جماعت فاصله گرفت و آهی از ته دل کشید که: این همه آینۀ عبرت( اشاره به قبر) ما آدمها عبرت نمی گیریم.

صبر کردم حرفش را تمام کند گفتم: تا حالا شده فکر کنی هیچ حیوانی طی قرون رام و اهلی نشده؟ بلکه این آدمی ست که روز به روز وحشی تر می شود و حیوانات به نظرش رام و اهلی می آیند!.

تعجب اش تشویقم کرد ادامه بدهم که: اگر اینطور نیست، چرا همۀ قوانین برای رام و اهلی کردن انسانها تدوین می شود؟

تا خواست دهان بازکند ، دستم را گذاشتم روی دهانش که، اگردر روز از هزار نفر بخواهی نظرش را در بارۀ زندگی بیان کند خواهد گفت: ما علامۀ دهریم! .

در حالیکه الف بایِ زندگی را هم نمی داند!. باور نمی کنی؟ فقط چند لحظه چراغ راهنمایی را خاموش کن، برو بالای پل عابر پیاده بایست و تماشا کن.

تا آمد چیزی بگوید، اشاره کردم به قبرکه: بیا  بریم فاتحه ای بخونیم...!.