زخمهای شیرین = ماشه را بچکان
زخمهای شیرین
رعد وبرق ، هراز گاه روزنه ای بازمیکرد تا راه را تشخیص بدهد. بارش باران بود و امواج خروشان رودخانه که وحشت جنگل را چند برابر می کرد. سوسوی کوچکی از دور روزنۀ امیدی در دلش می کاشت . می توانست چشمهای گرگ گرسنه ای باشد یا، فانوس جنگلبانی که سقف خانه اش چکه کند.
مانند تشنه ای که به آب رسیده باشد یا، بیچاره ای که به سامان ....!.
اهمیت نداشت شاخه ای به چشمش فرو میرود یا خاری به پایش ، باید از پلی عبور میکرد که سیل خروشان در زیر آن جریان داشت.
باران ، خونی را که از جای خراش زخمهایش می چکید رد پایش را گلگون میکرد. از پل گذشت . نه گرگی در کمین بود ، نه جنگلبانی که سقف خانه اش چکه کند ، شوقی تن سرما زده اش را گرم می کرد . بانویی که چنگ در خاطراتش می زد در قاب پنجره بود...
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 15:12 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت