شاهرگ = ماشه را بچکان
شاهرگ
...قرار بود بریم سینما، داریوش دوستش را با خودش آورده بود. از همون اول از رفتار دوستش خوشم نیومد. نگاه دریده ای داشت!. اما داریوش می گفت: او یکی صمیمی ترین دوستانش است.
دیر وقت بود رفتیم خونۀ خواهر داریوش، کسی خانه نبود. داریوش کلید خونه را داشت . قرار شد شب را بمونیم. با تلفن به مادرم گفتم که با نامزدم آنجا هستیم. چند بار با داریوش شب را آنجا مونده بودیم هیچ اتفاقی نیفتاده بود. مادرم اجازه داد بمونیم. من تنها در یکی ازا طاق ها خوابیدم و در را قفل کردم. نیمه های شب شنیدم بین داریوش ودوستش درگیری پیش آمده! یک نفر محکم به در اطاق می کوبید خود م را آماده دفاع کردم. با فشاری که به در وارد شد از هم باز شد. تنها وسیله دفاعی که داشتم سوهان ناخنهایم بود. باتمام قدرت وارد آوردم، ناله ای کرد و روی زمین افتاد. گیج شده بودم نمی دانستم چه اتفاقی افتا ده. کلید برق را زدم دوست داریوش غرق خون بود ،منهم شاهرگ داریوش را با سوهان زده بودم...
باید به پایت