شرمنده ام می کنی
مرا چه به استادی؟ من که در کوره راه های پیچ در پیچ زندگی وامانده ام.
منی که هنوز دل نگرانم که مبادا فردایم بد تر از امروزم باشد! مرا چه به استادی؟
باید از تو بیاموزم معرفت عشق را که لحظه هایت لبریز از دوست داشتن است.

مرا چه به استادی؟
روزگار غریبی ست! عشق مهجور مانده ،

دل که جایگاه محبت است چه ساده بازیچه روزگار شده است.

 کسی چون شما را لازم دارد که روحی تازه در کالبد نیمه جان عشق بدمی تا ،

از حالت احتضار بیرون در آید.
تا می توانی عشق بورز و از عشق بنویس
داغی به دلم نهاده عشق اش      -      کان داغ به دل شقایقی نیست