از یک ریشه = ماشه را بچکان
از یک ریشه
هرکدام حق را به خودش میدهد و دیگری را مقصر می داند، از یک ریشه اند. از دست همدیگر دلخورند. ، از طرف پدر و مادر لجبازی را به ارث برده اند. گوشت همدیگر را بخورند استخونهای هم را دفن می کنند تا سگ وگربه لیس نزند.
آخرین بار که رو در رو در آمدند در یک مهمانی خانوادگی بود. چین و چروک صورتش را که دید دلش سوخت! عصبانی و تند مزاج شده بود. عصبانی که بشود هر چه به دهنش بیاید می گوید. فکر نمی کند فردا روزی رو در رو بشوند ذره ای جای برگشت باقی بگذارد.
خاطرات زیادی باهم دارند، چند بار در حین مهمانی به چشمهایش نگاه کرد شاید چشم در چشم بشوند حالش را بپرسد تا بهانه ای بشود برای آشتی، متوجه مقصود برادرش شده بود. سرش را بر می گرداند تا چشم در چشم نشوند.
فکر کرد: (( عیبی ندارد، بعد از شام گوشه ای گیرش می آورم دلش را خالی می کنم، دلش از سنگ که نیست او هم آدم است و احساس دارد)).
هنوز سفره روی زمین بود که گفت: بچه ها یالله حاضر شید بریم دیر شده...!.
از شوهرش چند بچه قد و نیم قد مانده بود با مستمری کمی که، در مقابل بالا رفتن هر روزه نرخها اصلا" به حساب نمی آمد. کوچک ترین دخترش، خوش زبان بود و زیبا، برق چسباندش به نرده های بالکن! شدت اتصال طوری بود که عکس نرده افتاده بود روی سینه و شکمش، انگار با قلم کشیده بودند. در پزشکی قانونی دیده بود. اگر کس دیگری تعریف می کرد باورش نمی شد.
هرجا کاری برایشان پیش می آمد عین شر خرها، خودش را می انداخت وسط. اواخر دیگر خسته و کم حوصله شده بود کمتر در کارهای مربوط به آنها دخالت می کرد.
پسرش تصادف کرد! از طرف بیمه پول خوبی بهشان دادند. گفت: شما اینکاره نیستید، پول را عین برگ پاییز به باد می دهید ، بیایید سپرده بانکی کنید چند صباحی راحت زندگی کنید. همانی شد که گفته بود. انگار باد افتاده بود داخل کندو، آذوقۀ زمستان را با خودش برد!.
یکبار دیگرگفت: شما که به حرفهای من تره هم خُرد نمی کنید، پس هرکس به راه خودش.
با جمع دوستان نشسته بود که تلفنش لرزید. پیام از طرف آنها بود، چه چیزها که ننوشته بودند...؟
همیشه قرص زیر زبانی همراهش بود ، یکی ... دوتا... سه تا...
دوستش پرسید : طوری شده؟
گفت: حالم خوب نیست...
باید به پایت