سبزفُسفری

سلمه، خون بدل شد تا مراد برگشت. با پس انداز چند ساله ، فروش طلاها و مقداری قرض از اقوام توانستند اتو مبیل سبز فسفری راکه سالها در آرزویش بودند را بخرند. قرار شد قبل از هر کار، صبح زود بروند شاه عبدالعظیم و آنرا بیمۀ حضرت بکنند.

ــ مراد، مراد پاشو!
ــ  زوده حالا ، بذار کمی بخوابم.
ــ  مراد پاشو بردنش!
ــ چی را بردن؟
ــ پاشو دیگه، ماشین و...!.