عابد ساوجی = روسری
روسری
قاب عکس را زیر چادر پنهان می کرد. آرام اشک می ریخت تا کسی متوجه نشود برای چه گریه میکند؟
مثل روسری زری که از سر دختری سُر بخورد بیافتد روی گردنش، سُر خورد و افتاد روی زمین! با دو دست زد توی سر خودش، وقتی بهش گفتند همسرت را با یکی دیگه دیدیم...
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 16:3 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت