کتانــــــــــــــی

ــ بابا، تابستون تموم شد کی برام کتونی می خری؟

ــ قول می دم این ماه بخرم...

ــ چند ماهه قول می دی اما باز هم...

ــ نه دیگه، این ماه حتما" می خرم، قول مردونه می دم! حتی شده از خرج خونه بزنم! کتانی برای تو می خرم.

اسم اش حمید بود.  موقع بازی  بقدری کفش هایش از پایش در رفته بود که چارلی صدایش می کردند! این کار باعث خنده بچه ها می شد.

ــ بیا بگیر حمید جان، کتونی که قول داده بودم برات خریدم، مواظب باش پاره نکنی باید سال تحصیلی آینده هم همین ها را بپوشی.

ــ  چشم بابا، مواظبشون هستم.

بند کتانی را میزان کرد و آماده پشت در گذاشت تا صبح زود با بچه ها یک دست فوتبال ناب بازی کنند.

هوا هنوز روشن نشده بود که پرید بیرون. کفش ها را به پا کرد.

ــ دِهِه...!! شب اندازه بودند، انگار کش آمده اند!. کلید راه پله را زد. یک جفت کتانی کهنه جای کتانی های او گذاشته بودند...!