قفس

از وقتی که نیروهای سازمان ملل در مرزهای دو طرف مستقر شده بودند گلوله ای از سوی طرفین متخاصم شلیک نمی شد. کم کم  سرو کله حیوانات وحشی وپرندگان پیدا شده بود. کبکی زنده شکارکرده بود. گفت موقع مرخصی ببر برای پسرت خوشحال می شود.

کارتن چای را   به شکل قفس درست کردم و  یک طرف آن تور پارچه ای کشیدم تا کبک بتواند بیرون را نگاه کند. آیینه ای به یک طرف کارتن نصب کردم تا  تنها نباشد!.

خود را در آیینه می دید بطرف آن میدوید و با سر به آیینه می خورد . سرش گیج می رفت دور خودش می چرخید وگاهی از شدت ضربه زمین می خورد. تا سه روز به این منوال گذشت. خسته شده بود. در یک گوشه کز کرده چرت می زد. تسلیم قضا و قدر شده بود...

یاد شیرهای باغ وحش افتادم. به رفتار شیرهای تازه وارد و قدیمی دقت می کردم. تازه واردها مدتی نعره می زدند و غرّش میکردند! پس از مدتی، حوصله نگاه کردن به افراد را هم نداشتند، مثل اینکه غرورشان در هم شکسته باشد!. یاد خودم افتادم و سنگری که سالها اسیرش بودم...

تور پارچه ای را پاره و کبک را رها کردم. دوید!. آنقدر دوید دیگربه چشم دیده نمی شد. نفس راحتی کشیدم، به داخل سنگر بر گشتم.