سلام بانو
وقتی به چهار سوی جهان سفر می کنی به یاد داشته باش اینجا ، در گوشه ای دور افتاده، باغی را خزان زده است در انتظار باران می سوزد. کمی هم برا یمن ببار...
این که خواهش زیادی نیست، بلکه آخرین خواهش یک باغ خزان زده است.

خوشحالم! چون هم شما به من سر زدید هم در قلمرو داستان.
در قلمرو داستان هیچ چیزی نبود! مجبور شدم برای هیچ چیزی که نداشتند مقداری بنویسم. متن پایین را برایشان نوشتم. بخوانید بد نیست.
در ضمن، اینهمه مدت کجا بودید؟ راستی راستی دارید چهارگوشه جهان سیر می کنید و مارا : یادم تو را فراموش؟
بیشتر حال ما را بپرسید بانو، روزگار را اعتباری نیست، نکند وقتی بیایید که چهلم ما هم گذشته باشد آنوقت ، آنقدر انگشت خود را گاز بگیرید که خون جاری شود...
ـــــــــ
سلام
چه صفحۀ سفید تمیزی!
سه نقطه اول خط است و در وسط دو خط موجود دو ستاره است که مرا یاد شبهای تابستان می اندازد که در روستا هستم و ماه نیست و ستاره ها مانند 40- 50 سال پیش که روستا ها برق نداشتند و روشنایی کم بود می درخشیدند و شاعرانه می شدند.
حیف که آن وقت ها نه شاعر بودم نه نویسنده ، حتی سواد درست و حسابی نداشتم که برای دختر همسایه مان که خیلی دوستش داشتم چند خط عاشقانه بنویسم.
پایین دو خط دو قطه ابر سفید در سیر و سفرند. شاید دو بوته گون نماز باران خوانده اند ابرها می روند تا دعای آنها را ابه دسور خداوند اجابت کنند.
این دوصفحه سفید شما چقدر حرف برای گفتن دارند!
آنقدر برای دختر همسایه ننوشتم تا با چوپان روستا ازدواج کرد و من راهی شهر شدم.
اگر در روستا مانده بودم و با آن دختر ازدواج می کردم شاید الان در اثر کار زیاد مرده بودم چون نحیف و لاغر بودم و هر وقت باد می وزید خود را به درختی می بستم تا باد نبرد.
روزگار است دیگر کاریش نمی شود کرد.