عرشیان به خط 113- پدافند در منطقه زید
بنام خدا
عرشیان به خط...
خاطرات جانباز محمد حسن شهرکی
نویسنده : عباس عابد ساوجی
انتشارات نبوی 1392
113
پدافند در منطقه پاسگاه زید
بعد از پنج روز فرمانده گردان جدید، محمد سراج، به فرماندهان گروهان گفت: از منطقه ای که بیست روز پیش در آن عملیات کردیم باید شناسایی مجدد به عمل بیاوریم. فرمانده لشگر، سردار محمد کوثری دستور داده گردان کمیل، خط پدافندی را تحویل بگیرد. روز بعد با یک دستگاه وانت تویوتا عازم اهواز، شمال شلمچه، منطقه پاسگاه زید شدیم. ازماشین که پیاده شدیم، دیدن منطقه ویاد آوری صحنه های نبرد وشهادت دوستان ویاران نزدیک حالمان را دگرگون کرد. با اشک و آه ، فاتحه می خواندیم وحال غریبی داشتیم که کادر فرماندهی گردان مستقردر آنجا به استقبال ما آمدند.
با اینکه با نیروهای عراقی فاصله کمی داشتیم، برادران به جای پشت خاکریز، روی خاکریز نشسته بودند وبا هم صحبت می کردند! بدون اینکه حتی گلولۀ ای به سمت یکدیگر شلیک کنند!. بچه های مستقر در آنجا به آتش بس عادت کرده بودند اما تحمل آن برای ما که بهترین یارانمان را بیست روز پیش در همانجا درنبرد با دشمن از دست داده بودیم سخت وناگوار بود.
از حضرت علی ( ع ) پرسیدند: چگونه این بیست و پنج سال سخت را در سکوت سپری کردید؟ فرمودند: همۀ این سالها را مانند کسی که استخوان در گلویش گیر کرده باشد، اما سخت ترین زمان وقتی بود که حضرت فاطمه زهرا را کتک می زدند ومن، به توصیه پیامبر باید سکوت می کردم!.
گرچه بسیار سخت بود اما طبق تشخیص حضرت امام که، آتش بس را پذیرفته بودند باید همه این پیش آمدها را تحمل می کردیم. با فرمانده هان گردان بلال به شناسایی منطقه پرداختیم و قوت و ضعف ها را بررسی کردیم. ازسنگر های کمین بازدید کردیم تا اگر دشمن بازهم قصد تهاجم داشت موانع محکم برای دفاع داشته باشیم. ساعت یازده بود که به سمت اهواز حرکت کردیم. جاده خلوت بود ومثل گذشته تردد در آن انجام نمیگرفت. با سرعتی بیش از حد معمول حرکت می کردیم که به ناگاه صفحه ای محکم به شیشه جلو وانت خورد و قطعه های ریز شیشه به سرو صورتمان پاشید. کاپوت ماشین بود که با شدت به شیشه خورده بود. برادر کریمی معاون گردان پشت فرمان بود توانست با مهارت خاصی ماشین را نگاه دارد. ساعت چهار بعد از ظهر بود که به پادگان رسیدیم و به نیروها آماده باش داده شد وشب اتو بوسها برای جابجایی نیروها با تجهیزات کامل جلوی پادگان به نوبت ایستادند. صبح روز بعد برای اولین بار تا اول خط مقدم با اتوبوس رفتیم.
تعویض با گردان بلال در روشنایی روز وجلوی چشم عراقی ها انجام گرفت. بیست روز دیگر در آنجا بودیم. این بار دیگر زد و خوردی صورت نمی گرفت و برادران بیشتر وقتها با وضو بودند و به یاد همرزمان شهید مراسم یاد بود و فاتحه خوانی برگزار میکردند. تنها مسئله ای که باعث به وجود آمدن کدورت بین ما وعراقی ها می شد، وجود چند دستگاه تانک سوخته عراقی بود. از فرصت استفاده می کردیم پرچم سه رنگ مقدس و مزین بنام الّله را بر بالای تانک ها میزدیم. روزبعد آنها از فرصت استفاده کرده پرچم خود را بر بالای تانک ها نصب می کردند.
روزی که تعویض شدیم در میان هیاهوی زیاد صدای آشنایی را شنیدم که دایی خطابم کرد. برگشتم و خواهر زاده ام را در میان رزمندگان گردان مالک اشتر دیدم. همدیگر را در آغوش گرفتیم...
آنها باید می ماندند و ما در حال ترک آنجا بودیم. فقط چند دقیقه فرصت شد کنار هم باشیم. در حالیکه اشک در چشمانم جاری بود از شهادتگاه یارانمان خدا حافظی کردم...
عرشیان به خط...
خاطرات جانباز محمد حسن شهرکی
نویسنده : عباس عابد ساوجی
انتشارات نبوی 1392
113
پدافند در منطقه پاسگاه زید
بعد از پنج روز فرمانده گردان جدید، محمد سراج، به فرماندهان گروهان گفت: از منطقه ای که بیست روز پیش در آن عملیات کردیم باید شناسایی مجدد به عمل بیاوریم. فرمانده لشگر، سردار محمد کوثری دستور داده گردان کمیل، خط پدافندی را تحویل بگیرد. روز بعد با یک دستگاه وانت تویوتا عازم اهواز، شمال شلمچه، منطقه پاسگاه زید شدیم. ازماشین که پیاده شدیم، دیدن منطقه ویاد آوری صحنه های نبرد وشهادت دوستان ویاران نزدیک حالمان را دگرگون کرد. با اشک و آه ، فاتحه می خواندیم وحال غریبی داشتیم که کادر فرماندهی گردان مستقردر آنجا به استقبال ما آمدند.
با اینکه با نیروهای عراقی فاصله کمی داشتیم، برادران به جای پشت خاکریز، روی خاکریز نشسته بودند وبا هم صحبت می کردند! بدون اینکه حتی گلولۀ ای به سمت یکدیگر شلیک کنند!. بچه های مستقر در آنجا به آتش بس عادت کرده بودند اما تحمل آن برای ما که بهترین یارانمان را بیست روز پیش در همانجا درنبرد با دشمن از دست داده بودیم سخت وناگوار بود.
از حضرت علی ( ع ) پرسیدند: چگونه این بیست و پنج سال سخت را در سکوت سپری کردید؟ فرمودند: همۀ این سالها را مانند کسی که استخوان در گلویش گیر کرده باشد، اما سخت ترین زمان وقتی بود که حضرت فاطمه زهرا را کتک می زدند ومن، به توصیه پیامبر باید سکوت می کردم!.
گرچه بسیار سخت بود اما طبق تشخیص حضرت امام که، آتش بس را پذیرفته بودند باید همه این پیش آمدها را تحمل می کردیم. با فرمانده هان گردان بلال به شناسایی منطقه پرداختیم و قوت و ضعف ها را بررسی کردیم. ازسنگر های کمین بازدید کردیم تا اگر دشمن بازهم قصد تهاجم داشت موانع محکم برای دفاع داشته باشیم. ساعت یازده بود که به سمت اهواز حرکت کردیم. جاده خلوت بود ومثل گذشته تردد در آن انجام نمیگرفت. با سرعتی بیش از حد معمول حرکت می کردیم که به ناگاه صفحه ای محکم به شیشه جلو وانت خورد و قطعه های ریز شیشه به سرو صورتمان پاشید. کاپوت ماشین بود که با شدت به شیشه خورده بود. برادر کریمی معاون گردان پشت فرمان بود توانست با مهارت خاصی ماشین را نگاه دارد. ساعت چهار بعد از ظهر بود که به پادگان رسیدیم و به نیروها آماده باش داده شد وشب اتو بوسها برای جابجایی نیروها با تجهیزات کامل جلوی پادگان به نوبت ایستادند. صبح روز بعد برای اولین بار تا اول خط مقدم با اتوبوس رفتیم.
تعویض با گردان بلال در روشنایی روز وجلوی چشم عراقی ها انجام گرفت. بیست روز دیگر در آنجا بودیم. این بار دیگر زد و خوردی صورت نمی گرفت و برادران بیشتر وقتها با وضو بودند و به یاد همرزمان شهید مراسم یاد بود و فاتحه خوانی برگزار میکردند. تنها مسئله ای که باعث به وجود آمدن کدورت بین ما وعراقی ها می شد، وجود چند دستگاه تانک سوخته عراقی بود. از فرصت استفاده می کردیم پرچم سه رنگ مقدس و مزین بنام الّله را بر بالای تانک ها میزدیم. روزبعد آنها از فرصت استفاده کرده پرچم خود را بر بالای تانک ها نصب می کردند.
روزی که تعویض شدیم در میان هیاهوی زیاد صدای آشنایی را شنیدم که دایی خطابم کرد. برگشتم و خواهر زاده ام را در میان رزمندگان گردان مالک اشتر دیدم. همدیگر را در آغوش گرفتیم...
آنها باید می ماندند و ما در حال ترک آنجا بودیم. فقط چند دقیقه فرصت شد کنار هم باشیم. در حالیکه اشک در چشمانم جاری بود از شهادتگاه یارانمان خدا حافظی کردم...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی ۱۳۹۴ ساعت 22:43 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)
|
باید به پایت