اصغرشر خر
اصغر شَر خَر
نویسنده: عباس عابد ساوجی
با همه علاقه ای که به ادامه تحصیل داشتم، دوره ابتدایی را با نمرات عالی قبول شدم و بر خلاف میلم رفتم در دکان این و آن پادویی.
مانند همسن و سالانم فکر و ذکرم مدرسه بود نمی توانستم فکرم را به کار بدهم. هرجا می رفتم یکی دو هفته بیشتر دوام نی آوردم و می رفتم سراغ کار دیگری. شانزده ساله بودم دست از پادویی کشیدم رفتم سراغ کارهای کارگری در کارهای ساختمانی.
کارگران بیکار دور میدان جمع می شدند. کسی که کارگر لازم داشت می آمد بهترین ها را گلچین می کرد و می بُرد سرکار. نو جوان بودم و جثه کوچکی داشتم به چشم نمی آمدم. تا آخر وقت می ماندم، آیا کار پیدا شود یا نه؟
یک نفر با یک موتور گازی قراضه آمد گفت: « کارگر میخوام.»
چند نفری که جا مانده بودند رغبتی نشان ندادند خود را عقب کشیدند!. با این تصور که سر و وضع مناسبی ندارد، موتورش هم قراضه است کسی پیشقدم نمی شود خوشحال شدم گفتم، من هستم.
بدون اینکه چک و چانه بزند، گفت:« بپر پشت موتور.»
پریدم بالا و سفت چسبیدم به او تا نیفتم. به طرف مهر آباد حرکت کردیم. محل کار نزدیک بود زود رسیدیم. کف مغازه ای گود برداری شده بود باید دو ماشین نخاله و خاک و سنگ و کلوخ را می ریختم داخل گود که پر شود.
پرسید: « پسر،اسمت چیه ؟
گفتم، عباس
گفت:« اسم من هم اصغر کله پزه. بهم میگن اصغر شر خر!.»
گفتم، اسم قحطه که بهت میگن اصغر کله خر...؟ اخم هایش را در هم کشید گفت:« کله خر نه، شرخر.»
گفتم، ببخشید متوجه نشدم.
گفت:« عیب نداره. صبر کن برات بیل و فرغون بیارم کارت رو شروع کن. این خاک و خل را باید بریزی داخل این گودال، هر وقت پر شد، آب را ببند روش تا خیس و نرم بشه. بعد با بیل بکوب صاف بشه تا موزائیکش کنم. کارت که تموم شد پونزده تومن مزد می گیری میری پی کارت. فهمیدی؟»
گفتم، فهمیدم. اما اگه زودتر کارم تموم شد چی؟
نا باورانه سر تا پایم را برانداز کرد و گفت:« هر وقت کارت تموم شد دست مزدت را میدم بگیر برو.»
او رفت پی کارش. منهم شروع کردم به ریختن خاک داخل گودال. از کله صبح بدون صبحانه زده بودم بیرون. ساعتی کار کرده بودم گرسنگی غلبه کرد. دیدم همسر اصغر شر خر، وسایل صبحانه را داخل سینی گذاشته همراه دخترش می آیند. سینی را گذاشت گفت:« پسر جان، شوهر من دیونه است! مواظب باش سر به سرش نگذاری.»
گفتم، بله خودش هم می گفت من کله خرم!. مادر و دختر شروع کردند به خندیدن. بعد از کلی خندیدن گفتند:« خودش گفت که کله خره؟»
گفتم بله، خودش گفت. من که نمی دونستم کله خره.
پرسید: چقدر مزد قراره بهت بده؟
گفتم ، پونزده تومن.
گفت:« بیا این شونزده تومن رو بگیر. اما بهش نگو ما بهت پول دادیم. اگه بفهمه، ما را بیچاره می کنه. اما اگر مزدت را داد بگیر. آنهم مال خودت، حلالت باشه.»
ساعت دو بعد از ظهر کار را تمام شد. نیم ساعت هم نشسته بودم که اصغر شرخر آمد. دید کارم تمام شده، کف مغازه کوبیده شده آماده موزائیک است. با تعجب همه جا را سرک می کشید.
گفتم مزد منو بده برم. هنوز نهار نخوردم.
با همان حالت بهت زده پرسید:« چطور تونستی تموم کنی؟ کسی بهت کمک کرد؟»
گفتم، به جثه کوچک من نگاه نکن. از بچگی کارگری می کنم. مزد منو بده برم.
یک شیشکی آبدار بست و گفت:« زرنگی؟ هنوز که غروب نشده. مزد را برای یک روز کار میدن، نه به نصفه روز.»
گفتم، کار را کنترات دادی. قرار شد هر وقت تمام کردم مزدم را بدی. الان هم کار تموم شده، داری دبه در میاری؟
گفت:« قرار مراری با هم نگذاشتیم. راهت رو بگیر برو دنبال کارت تا کتک نخوردی.»
یقه اش را گرفتم در گیر شدیم. زورم به او نمی رسید. با چک و لگد افتاد به جانم کتک می زد. همسر و دخترش از پنجره دیدند در گیر شده ایم.
همسرش دوان دوان آمد پایین گفت:« چرا بچه را می زنی؟ مگه وجدان و شرف نداری؟ یک ذره آبرو و حیثیت برامون نگذاشتی. این خونه رو با عرق این و اون ساختی! کی ببینی خراب شه روی سر من و دخترم، تاوان زور گویی های تویِ نامرد را باید ماپس بدیم. تو مرد نیستی، از زن هم کمتری...».
این ها را گفت و راهش را کشید رفت داخل خانه. اصغر به اندازه کافی کتکم زده بود. زخم و زیلی وسط کوچه رهایم کرد و رفت داخل خانه.
حیاط دیگری کنار خانه خودش می ساخت. از وضع ظاهری آن معلوم بود غیر قانونی می سازد. دیوار کج و معوج بود نشان می داد در تاریکی شب به صورت دزدکی سَمبَل کرده است. از ناراحتی رفتم جلو و از یکطرف شروع کردم به هُل دادن دیوار!.
دیوار چند بار عقب جلو شد، لِی لِی کرد و با صدای نا هنجاری فرو ریخت. وقتی دیوار فرو ریخت به سراغ شیشه ها رفتم. چیزی که به وفور یافت می شد سنگ بود.
شیشه های پنجره خانه اش را نشانه رفتم و چند تا از آن ها را شکستم. در همین حین اصغر شر خر با چوب بیرون دوید. دستش به من می رسید دخلم را می آورد. مهلت ندادم. هر جایی از بدنش که می شد سنگ باران کردم. کمرش را گرفت و روی زمین ولو شد.
پا به فرار گذاشتم...
وسط های کوچه، از نانوایی محل نان لواشی گرفتم و قبل از اینکه پول آنرا داده باشم شروع کردم به خوردن. ساعت سه بعد از ظهر بود هنوز نهار نخورده بودم، چیزی که زیاد خورده بودم کتک از دست اصغر شرخر بود!.
شاطر با تعجب نگاهم کرد!. گفت:« چی شده؟ چرا مثل قحطی زده ها لواش خالی را گاز می زنی؟»
شروع کردم به شرح دادن ماجرای آن روز. وسط های ماجرا بودم نتوانستم ادامه بدهم شروع کردم به گریه کردن.
شاطر پول نان را نگرفت و شروع کرد به نفرین کردن اصغر شر خر، و گفت که هر روز با یک کارگر بیچاره این معامله را می کند.
همدردی شاطر باعث شد بغض ام باز شود و با صدای بلند گریه می کردم. نان لواش را لوله کردم گرفتم دستم راه افتادم.
سر کوچه جوان بلند قدی با کت و شلوار مشکی، سبیل های تاب داده با کلاه مخملی و پاشنه های خوابانده، ایستاده بود.
گاهی دستمال یزدی را که در دست داشت تاب می داد و در هوا رها می کرد و صدای تق آن مانند شلیک کلت در کوچه می پیچید. وقتی دید گریه می کنم گفت:« آهای پسر! بیا اینجا ببینم. چرا گریه می کنی؟»
به قدری ناراحت و عصبانی بودم به عواقب کارم فکر نکردم گفتم، به تو چه؟ توی این شهر گریه کردن هم قدغنه؟
گفت:« نه پسر جان، قدغن نیست، ولی دلیل گریه ات را بگو ببینم، کسی کتک زده یا اذیتت کرده برم حساب شو برسم!.»
تا گفت حساب شو برسم، حس انتقام در من زنده شد گفتم، صبح تا حالا زحمت کشیدم برای بی وجدانی کار کردم، مزدم را که نداده، کتکمم زده.
گفت:« کی؟ خانه اش کجاست؟»
گفتم، چه فرقی میکنه کی باشه و کجا باشه؟
گفت:« تو کاریت نباشه، نشونم بده ببین پولش می کنم یا نه؟»
گفتم، شیشه های خانه اش را شکستم، اگر مرا ببیند پوستم را می کند.
گفت:« خوب کاری کردی شکستی. باید از حق خودت دفاع می کردی. حالا با من بیا، اصلا هم نترس.»
برگشتیم. او جلو افتاد و من مانند نوچه های فیلم ها پشت سرش تند تند می رفتم. هر کس ما را می دید دست روی سینه می گذاشت خم می شد می گفت: جمشید خان سلام...
جمشید خان در حالیکه یقه اش را باز کرده و سینه اش را جلو داده بود، فقط چانه اش را کمی به سینه نزدیک می کرد و می گفت:« مَعَلَیکُم – مَعَلَیکُم »
از دور خانه را نشان دادم گفتم، خانه اش آن است.
گفت:« آهان، با بد کسی در افتادی!. آن خانه اصغر شر خره که سینه مادرش را گاز گرفته. آدم قحط بود رفتی برای اون کار کردی؟»
گفتم، من که اونو نمی شناختم. صبح هم کسی چیزی به من نگفت. فقط دیدم تا آمد کارگر خواست، همه خودشان را عقب کشیدند. منهم کارگیر نیاورده بودم همراهش رفتم.
گفت:« این نامرد کارش همینه. چند وقت پیش هم پیر مرد بیچاره ای را کتک زده بود، آمدم حالش را جا بیارم قایم شده بود، پیداش نکردم. مثل اینکه هر چند مدت باید بیام ادبش کنم.»
داخل کوچه که راه می رفتیم، پاشنه های کفش اش پایین بود تق تق صدا می کرد. خیلی ها از صدای تق تق کفش او متوجّه می شدند بر می گشتند سلام می کردند.
حالا که به خانه اصغرشرخر رسیده بودیم دولا شد و پاشنه های کفشش را بالا کشید، گفت:« دنبال من بیا...»
گفتم، می ترسم به خاطر شیشه ها یقه ام را بگیرد.
گفت:« غلط کرده، تا با من هستی از هیچ کس نترس. دنبالم بیا.»
همسر اصغر ناراحت جلوی در نشسته بود. جمشید خان خیلی مؤدب اما لوطی منشانه گفت:« آبجی، به اون شوهرت بگو یِ تُک پا بیاد بیرون کارش دارم.»
خانم اصغر از همان جلو در شوهرش را صدا کرد گفت:( اصغر، یِکی باهات کار داره.)
اصغر از داخل حیاط گفت:( کیه؟ پسره بر گشته؟ صبر کن الان میام.).
چند لحظه طول کشید. اصغر با چوبی که در دست داشت دوید بیرون. تا چشمش به جمشید افتاد چوب را پشت سرش پنهان کرد و گفت: ( سلام جمشید خان...)
جمشید خان مهلت نداد. پرخاش کنان گفت:« فلان فلان شده...! چرا حق این کارگر بیچاره که جای پسر توست را ندادی؟ مزد که ندادی، چرا کتکش زدی؟»
گفت:( نگاه کن جمشید خان، شیشه های پنجره رو شکسته، دیوار را هم خراب کرده...). خواست فرار کند جمشید خان یقه اش را گرفت و با کله کوبید روی صورتش و آش و لاشش کرد!. در همان حال از من پرسید:« پسر، چقدر تِی کرده بودید؟»
گفتم پونزده تومن.
جمشید خان گفت:« یا الله در بیار مزدش رو بده، تا فَکِتو نیاوردم پایین.»
اصغر بدون معطلی یک دسته اسکناس از جیب در آورد که در مشت اش به زور جا می شد. خواست مزد مرا بدهد جمشید قاپ زد همه پول را گرفت.
سه قطعه اسکناس پنجاه تومانی جدا کرد. دو قطعه را داد به من گفت:« یکیش مال کتکی که خوردی. یکیش هم حق خودت که کار کردی و زحمت کشیدی. یکیش هم مال من که زحمت کشیدم تا اینجا آمدم.»
مات و مبهوت مانده بودم چه کنم که جمشید خان گفت:« معطل چی هستی؟ نکنه فکر می کنی کمه! راهت رو بگیر برو دیگه...!»
باورم نمی شد!. پول را داخل جیب گذاشتم و دویدم. یکصد و شانزده تومان پول در جیبم بود که طی شش ماه نمی توانستم در بیاورم.
باید به پایت