به اخلاق دختر آشنا بودند چیزی نمی گفتند.

اولین جلسه بود که در انجمن ادبی شهر شرکت می کرد.

 با دقت و ریز بینی آخرین نوشته دختر را نقد می کرد.

عصبانی شده بود. دفتر را از دست مرد کشید!. مرد در اثبات نظر خود اصرار می کرد.

 دختر عصبانی تر شد.

جلسه نقد به رینگ بوکس تبدیل شد!.

هریک سعی می کرد دیگری را از دور خارج کند تا برایش هورا بکشند.

گونه های دختر از عصبانیت گل انداخته بود، متوجه نشد روسری اش کی سُر خورد افتاد دور گردنش.

مرد شاعر هم بود، گفت:

موهایت را پریشان کن

سالهاست

مویِ پریشان ندیده ام.

همه خندیدند. دختر دست بر موها و روسری اش کشید

حادثه رخ داده بود ، مرد به خواستگاری فکر می کرد...