احمد یکی از اعضای گروه دِمُکرات بود. بقدری بد جنس و بد ذات بود که مسئولین گروه اخراجش کردند. خیلی مغرور و ازخود راضی بود، به تنهایی درکوه و جنگل زندگی می کرد و با نظام قصد جنگ داشت!.

قبل از اینکه از گروه رانده شود، لقب تانک را به او داده بودند!. نیروهای نظامی چئن قصد داشتند او را زنده دستگیر کنند، چند بار کمین زدند نتوانستند دستگیرش کنند.

فرمانده عملیات منطقه نامه ای نوشت و توسط عوامل محلی برایش ارسال کرد. در نامه قید کرده بود:« بیا خودت را تسلیم کن و دست از شرارت بردار، قول می دهم برایت امان نامه بگیرم کاری به گذشته ات نداشته باشند.»

اما احمد در جواب نوشت:« تسلیم نمی شوم. نیازی هم به امان نامه شما ندارم، تصمیم دارم کاری که رضا شاه کرد بکنم. رضا شاه لیاقت بخرج داد از سربازی شروع کرد به پادشاهی رسید. من چرا چنین نکنم؟.»

لقب تانک را وقتی به احمد دادند که یک ستون نظامی از منطقه عبور می کرد. احمد با دیدن توپ 106 که بر روی جیپ سوار کرده بودند، گفته بود:« وای تانک ها آمدند!.» از همان وقت احمد تانک صدایش کردند و به این لقب معروف شد.

یک شب به تنهایی وارد روستایی. به خانه پیر مردی که با همسر و دو دخترش زندگی می کردند رفت. وقتی خود را معرفی کرد، دخترها که از بد ذاتی او داستانها شنیده بودند، اشاراتی بهم کردند و حواس شان را بیشتر جمع کردند.

بعد از اینکه حسابی پذیرایی و سیر شد، ذات نامردی اش گل کرد و به دختران جوان طمع کرد.

یکی از دختران او را حواس او را پرت کرد و دختر دیگر با چوبی که قبلا آماده کرده بود از پشت سر به او حمله کرد. ضربه دختر بقدری کاری بود که با همان یک ضربه نقش زمین شد. دست هایش را بستند و با چوب و چماق به جانش می افتند.

کسی که رؤیای پادشاهی در سر داشت، با شلوار خیس شده تحویل نیروهای نظامی داده شد...

#عابد ساوجی